جمعه، آبان ۰۳، ۱۳۸۷

تغيير يعني زندگي جريان داره

مدتي طول کشيد تا مطمئن شم و بخوام رسماً بگم. اما فعلاً تصميمي بر نوشتن ندارم. تا پيش از اين نوشتن، ترجمه، لينک و تمام چيزهاي ديگه جذابيت خاصي داشت. هنوز هم داره. اما چيزهاي جذاب‌تري پيدا کردم. براي ديدن لينک دوستان و خوندن وبلاگ اونا مي‌تونين به ستون کناري «روزنوشت» مراجعه کنيد. و تمام.

.
.
.
.
.
.
.
.
.

با اين حال يک توضيح

يک سال و نه روز از ننوشتنِ اينجا مي‌گذره. تمام اين مدت اميد اين بود که بنويسم. داستان‌هاي زيادي خوندم و به ذهن‌م سپردم تا ترجمه کنم و چيزهايي که اگه مي‌نوشتم شايد الآن باقي مونده بود. تمام اين مدت، دوست داشتم همچنان بنويسم، اگرچه دنيا چرخيده بود و من اون سر دنيا بودم. موقعيت‌هاي شغلي و اجنماعي؛ وقت نداشتم. کارهاي بهتري داشتم و نهايتاً تنبلي.

اما الآن که واقعاً از نظر جغرافيايي اون سر دنيا هستم، مي‌دونم حتا اگه برگردم هم اينجا رُ نمي‌نويسم. شايد چون چيزهايي که من مي‌خوام ديگه اينجا نيست. کاملاً «خواسته»هام فرق کرده. وبلاگ رُ دوست دارم؛ کاملاً غيرجدي، الکي و همين‌جوري. نه مسئوليتي داره نه من ازش انتظاري دارم. اما اينجا وقت مي‌گرفت، يه کم جدي بود. پس توقع ايجاد مي‌کرد، و بازدهي که من مي‌خوام رُ، به دليل آن‌لاين، رايگان، و هميشگي بودن‌ش نمي‌تونست هيچ وقت داشته باشه.

شش، هفت سال پيش دوستانِ وبلاگ‌نويسي داشتم که بعد از يکي دو سال ديگه ننوشتن. هميشه فکر مي‌کردم چه طور ممکنه کسي بتونه [و تجربه کنه] که بنويسه، اما بعد کاملاً ول کنه..؟! هنوز هم نمي‌دونم! اما مي‌دونم که من«فعلاً» «اينجا» «براي شما» نمي‌نويسم. وگرنه نوشتن هميشه ادامه داره.

شادي، خوشبختي، پول، سلامتي و آرامش خاطر!
موفق باشين.
سوم آبان هشتاد و هفت، کوالالامپور.

دوشنبه، مهر ۲۳، ۱۳۸۶

به فکر زنده است آدمي

صداي مداوم قطار در گوش مسافران تکرار مي‌شود و منظره‌ي قطره‌هاي باران بر پنجره‌ي کوپه‌ها مي‌کوبد. زن و مردي ميان‌سال، رو‌به‌روي هم نشسته‌اند، و يک مردِ تنها - يک صندلي خالي‌ست. دو ساعت از مسير طي شده؛ بحث جاودانگي‌ست، و حکمتِ خدا. گرفتگي تونل، براي چند ثانيه سکوت برقرار مي‌سازد.

اکنون باران بند آمده است. هوا دلنشين و آسمان زيباست. هر سه به پنجره‌ي باز چشم دوخته‌اند و در دوردست به زندگي و گذشته‌ي خود فکر مي‌کنند. مرد تنهاست. زن، استاد دانشگاه، مشغول کنفرانس و در انتظار خانه و شوهر و فرزندشان، و مردِ جوان مشتاق ديدار دلداده‌ش در ايستگاه بعدي.

قطار به حرکت خود ادامه مي‌دهد.

چهارشنبه، مهر ۱۱، ۱۳۸۶

مادر - گريس پيلي

بيوگرافي نويسنده:
گريس پيلي Grace Paley، متولد يازده دسامبر 1922، شاعر و نويسنده‌ي داستان کوتاه امريکايي. در 22 آگوست 2007 به علت سرطان پستان درگذشت. در اين 84 سال مفتخر به دريافت جوائز ادبي مختلفي شد و در فعاليت‌هاي سياسي شرکت کرد، اولين نويسنده‌ي رسمي ايالت نيويورک شناخته شد و مقام ملک‌الشعراي ايالت ورمانت را با خود داشت.

به کالج هانتر رفت و دانشگاه نيويورک، اما موفق به دريافت مدرک نشد. همکاري تحقيقاتي‌ش با آدن W.H. Auden و دلواپسي‌هاي اجتماعي او، بيشترين تأثير را بر کنايه‌هاي اشعار پيلي گذاشت. بيشتر از ده مجموعه داستان کوتاه و شعر منتشر کرد، و شخصيت اکثر آن‌ها را «فيث» (آينه‌اي از زندگي خود) قرار داد. اين‌گونه بود که پس از مرگ‌ش تصويري از زندگي خود به جا گذاشت. داستان «مادر» از مجموعه‌ي «آخر وقت همان روز» انتخاب شده، که در سال 1985 به چاپ رسيد.




مادر | گريس پيلي - مهد اچ اي

يک روز که به راديو صبح گوش مي‌کردم، ترانه‌اي شنيدم؛ «آه، چه قدر مي‌خواهم مادرم را در چارچوب در ببينم.» خداي من! فکر کردم اين ترانه را مي‌فهمم. بارها خواسته بودم مادرم را در چارچوب در ببينم. در واقع، هر از گاهي بر درگاه‌هاي متعدد ايستاده و به من خيره شده بود. يک روز، همين طوري، بر درِ اصلي خانه ايستاده بود، و تاريکي راهروي ورودي در پشتِ سرش. شب سال نو بود. با ناراحتي گفت؛ وقتي هفده ساله باشي و 4 صبح برگردي خانه، در بيست سالگي کِي مي‌خواهي برگردي؟ و اين سوال را نه به شوخي پرسيد و نه از روي بدجنسي. به مرگ فکر مي‌کرد، و نگران مقدمات‌ش بود. فکر مي‌کرد که در بيست سالگيِ من زنده نباشد، پس نگران بود.

يک بار ديگر در چارچوب در اتاق‌م ايستاده بود. تازه منيفستي سياسي را عليه وضعيت نهادِ خانواده در شوروي منتشر کرده بودم. گفت؛ به خاطر خدا برو بخواب، احمقِ خنگ؛ تو و آن ايده‌هاي کمونيستي‌ت. قبل‌تر ديده بوديم‌شان، من و بابا، سال 1905. و پيش‌بيني کرده بوديم‌ش.

بر درگاهِ آشپزخانه گفته بود؛ تو هرگز نهارت را تمام نمي‌کني! مثل احمق‌ها دور خودت مي‌چرخي. آخرش خدا مي‌داند چه بشوي.

و بعد مُرد.

طبيعتاً در تمام زندگي مي‌خواستم ببينم‌ش، نه تنها در چارچوب در که در خيلي جاها؛ در اتاق پذيرايي همراه با خاله‌ها، در کنار پنجره و در حال تماشاي کوچه، در باغچه‌ي حومه‌ي شهر و در ميانِ گل‌هاي آهاري و هميشه بهار، در اتاق نشيمن و در کنار پدر.

بر صندلي‌هاي راحت چرمي نشسته بودند. موتزارت گوش مي‌کردند. متحير به هم مي‌نگريستند. انگار همين الآن با قايقي به آنجا رسيده باشند. تازه اولين کلمه‌ي انگليسي را ياد گرفته بودند. انگار پدر در همين لحظه با افتخار پاسخِ تمام‌درستِ امتحان را به استاد امريکايي آناتومي بدن تحويل داده بود. اين جوري به نظر مي‌رسيد که مادر تازه مغازه را به قصدِ آشپزخانه ترک کرده بود.

اي کاش مي‌توانستم بر درگاه اتاق نشيمن ببينم‌ش.

مادرم يک دقيقه بر درگاه اتاق نشيمن ايستاد. و در کنارش نشست. ضبط صوتِ گران‌قيمتي داشتند. به باخ گوش مي‌کردند. بهش گفت؛ کمي با من حرف بزن. ديگر مثل قديم با هم حرف نمي‌زنيم.

پدر گفت؛ خسته هستم. نمي‌بيني؟ امروز حدود سي نفر را ديدم، همه مريض، همه‌ش حرف، حرف، حرف، حرف. گفت؛ به موسيقي گوش کن. مطمئن‌م که تو هم ته‌صدايي داشتي. الآن خسته هستم.

و او مُرد.

دوشنبه، تیر ۲۵، ۱۳۸۶

روياي زنبورهاي ديوانه - آلي‌و شراينر

به ن. ن. و اين روزها.

بيوگرافي نويسنده:
آلي‌و شراينر Olive Schreiner که بعدها به فاميلي شوهرش؛ کرُون‌رايت Cronwright تغيير نام داد، نويسنده‌ي ناول و داستان‌هاي کوتاه، مبين سياستِ استعمارگري و فمينيزم در ادبيات، به سال 1855 در افريقاي جنوبي، نهمين فرزندِ مادري انگليسي تبار و پدري آلماني متولد شد. دوران سختي در کودکي داشت. فقر. پدر مذهبي و مهربان، اما غيرقابل پيش‌بيني و گاهي خشن، و مادر معلمي سخت‌گير و وابسته به سنتِ قديم - مذهبي. تحصيلاتِ مقدماتي در خانه و به کمکِ مادر انجام شد. سال 1867 بود که به کري‌داک Cradock مهاجرت و در مدرسه‌اي ثبت نام کرد. در سال 1874 (به دليل انکار بسياري از عقايد ديني) به مربي‌گري governess و (در زمان‌هاي آزاد به) نويسندگي رو آورد. اولين اثرش، ناول خودنوشته‌اي بود به نام آن‌دين Undine که در پايان عمر، سال 1929 چاپ شد! داستان «روياي زنبورهاي ديوانه | A Dream of Wild Bees» که روايت خاطره‌ي رويايي ست از زني تنها را، با اشاراتي به مادرش، در سال 1890، در مجموعه‌ي «روياها | Dreams» چاپ کرد.


متن زير ترجمه‌ي فارسي داستانِ «روياي زنبورهاي ديوانه | A Dream of Wild Bees» از مجموعه داستانِ «روياها | Dreams» نوشته‌ي آلي‌و شراينر Olive Schreiner هست، که در 1890، توسط انتشارات آن‌وين، در لندن به چاپ رسيد.



روياي زنبورهاي ديوانه | آلي‌و شراينر - مهدي اچ اي

تنها رو به پنجره‌ي باز، مادر نشسته بود. صداي بچه‌ها، سرگرم بازي، زير درختانِ اقاقيا، و نسيمِ گرمِ بعدازظهر به درون راه داشت. زنبورها به درون و بيرونِ اتاق مي‌شدند؛ زنبورهاي وحشي، ديوانه، با پاهاي زرد از گرده، از درختانِ اقاقيا، وزوز کنان. بر صندلي کوتاهي، رو‌به‌روي ميز نشست و به رفو پرداخت. از سبدِ بزرگي که روي ميز بود، وسايل‌ش را برداشت؛ بر روي نيمي از کتاب روي پاش گذارد. به فرو رفتن و بيرون آمدن سوزن نگاه مي‌کرد. همهمه‌ي خواب‌آور زنبورها و سر و صداي کودکان به زمزمه‌ي آشفته‌‌اي در گوش‌ش تبديل شد؛ کندتر و کندتر کار کرد. سپس زنبورها، مردانِ زنبور-شکلِ بلند پاي، بي‌عسل، نزديک‌تر و نزديک‌تر سَرش پرواز کردند، وزوزکنان. و او بيش‌تر و بيش‌تر خواب‌آلود شد. دست‌هاش را بر ميز گذاشت؛ جوراب شلواري روي آن، بر لبه‌ي ميز، و سرش را به آن تکيه داد. صداي کودکانِ بيرون هر لحظه خيال‌انگيزتر مي‌شد؛ صدايي که از دور، از نرديک مي‌آمد. تا زماني که ديگر به گوش نرسيد، اگر چه در دل‌ش مي‌دانست که کودکِ نهم کجا خوابيده. به جلو خم شده و در حالِ استراحت، به تصوير ذهني عجيبي از زنبورهاي مشغولِ پرواز در اطراف سرش رسيد: فکر کرد زنبورها بلندتر و بلندتر شدند تا به انسان گرويدند و در اطراف‌ش چرخيدند. سپس يکي به آرامي نزديک شد و گفت: «بگذار دستم را بر تو، جايي که نوزاد خوابيده بگذارم، که اگر او را لمس کنم چون من خواهد شد.»
زن پرسيد: «که هستي؟»
و جواب شنيد: «سلامتي. کسي را که لمس کنم تا هميشه رقصِ سرخِ خون در رگ‌هاش جاري ست؛ نه درمانده شود و نه درد بکشد. زندگي براش به خنده‌اي بي‌پايان ماند.»
ديگري گفت: «نه، بگذار من لمس کنم، که من ثروت‌م. اگر من لمس‌ش کنم هيچ نگراني مالي براش پيش نيايد؛ بر خون و رگ و پي مريدان‌ش زندگي خواهد گذراند، و هر آنچه، اگر، چشم‌ش هوس کند در دست خواهد داشت. هرگز معناي خواستن را نفهمد.» و کودک چون سرب، سنگين آرميده بود.
ديگري گفت: «بگذار من لمس‌ش کنم؛ من شهرت‌م. مردي که از من متأثر شود را به بالاي تپه هدايت مي‌کنم، جايي که در ديدِ تمام مردان باشد. بعد از مرگ فراموش نخواهد شد و نام‌ش تا قرن‌ها جاري خواهد بود و طنيني خواهد بود براي دوست‌داران‌ش. فکر کن - ساليانِ سال فراموش نخواهد شد.»
مادر به آرامي و پيوسته نفس مي‌کشيد، اما در تصوير ذهني، آن‌ها نزديک‌تر مي‌شدند.
يکي گفت: «بگذار من بچه را لمس کنم، که من عشق‌م. اگر لمس‌ش کنم در زندگي تنها نخواهد بود. در تاريکي مطلق، اگر دست‌ش را دراز کند، دستِ ديگري خواهد يافت. زماني که دنيا عليه‌ش باشد، کسي خواهد خواند من و تو.» و کودک لرزيد.
اما ديگري نزديک آمد و گفت: «بگذار من لمس کنم، که من هوش‌م. هر کاري توانم کرد - اگر قبل‌تر انجام شده باشد. سرباز، زمام‌دار، عالِم و سياست‌مدار را لمس ‌کنم کامياب شوند. و نويسنده‌اي که هرگز از زمانه‌ش پيش نبوده و نه پس. هرگز از ناتواني نگريد، اگر کودک را من لمس کنم.»

زنبورها در اطراف سر مادر به پرواز بودند. با بال‌هاي بلند و باريکِ خود لمس‌ش مي‌کردند، که در تصوير ذهني، از سايه‌ي اتاق، کسي با چهره‌ي زرد رنگ پيش آمد، سخت راه راه، با گونه‌هاي گود افتاده و لب‌هاي خندان؛ لرزان. کش و قوسي به خود داد. مادر عقب کشيد و به جيغ پرسيد: «تو کيستي؟» جوابي نداد.
زن به ميانِ پلک‌هاش نگريست. و گفت: «چه به فرزندم مي‌بخشي؟ سلامتي؟»
و جواب داد: «مردي را که لمس کنم، به خونِ خود، در تب سوزان بيدار خواهد شد، که چون آتش، خون‌ش را به جوش خواهد آورد. تب سختي که به او ببخشم زماني مداوا يابد که زندگي‌ش به بهبودي گرايد.»
: «ثروت مي‌بخشي؟»
با سر گفت نه: «اگر مردي را لمس کنم، زماني که براي برچيدنِ طلا خم شود، نوري بر فرقِ سرش در آسمان خواهد ديد؛ و زماني که براي ديدن‌ش به بالا خيره شود، طلا از ميان دو انگشت‌ش خواهد گريخت، يا رهگذر ديگري ان را خواهد بُرد.»
: «شهرت؟»
جواب داد: «نه دقيقاً. براي مردي که لمس‌ش کنم راهي ست، نمايان شده بر شن‌ها با انگشتي که کسي را توانِ ديدن‌ش نيست. راهي که بايد بپيمايد. گاهي به نزديکاي قله خواهد رسيد، و ناگهان به ته دره برخواهد گشت. بايد راه را دنبال کند، حتا اگر هيچ کس ردي نبيند.»
: «عشق؟»
گفت: «تشنه‌ي عشق خواهد بود اما ناکام. زماني که آغوش به رويش بگشايد، و قلب‌ش را بر چيزي که دوست دارد بگشايد، در دور دست، در افق، رقصِ نوري خواهد ديد. بايد که به دنبالش برود، اما چيزي که دوست دارد را ياراي سفر با او نيست. بايد که تنها سفر کند. به گاهِ فشردنِ چيزي به قلب‌ش و فريادِ: «مالِ من، براي من، تنها براي من» اين صدا را خواهد شنيد، که: انکار! انکار! که از براي تو نيست!»
: «پيروز خواهد شد؟»
گفت: «شکست خواهد خورد. وقتي با ديگران برود، آن‌ها زودتر به هدف رسند، چرا که صداهاي عجيب او را فرا مي‌خوانند و نورهاي غريب به او اشاره خواهند کرد - و او بايد که بايستد و گوش سپارد. و اين خارق‌العاده‌ترين خواهد بود؛ که در دور دستِ شن‌هاي سوزان، جايي که براي همه‌ي مردان کوير است و خرابه، درياي آبي رنگي خواهد ديد! و بر آن درياست که خورشيد هميشه خواهد تابيد و آب چون ياقوتي سوزان آبي ست، و کفِ هميشه سفيدش بر ساحل. سرزمين‌هاي بزرگ از آن برخواهد خواست، و از بالاي قله‌ي کوه‌ها، طلاهاي درخشان را خواهد ديد.»
مادر گفت: «به آن دست مي‌یابد؟»
به دقت لبخندي زد.
پرسيد: «اين، واقعي ست؟»
گفت: «چه چيز تا به حال واقعي بوده؟»
و زن به ميانِ پلک‌هاي نيمه‌بازش نگريست و گفت: «لمس کن.»
به جلو خم شد و دست‌ش را بر سر پسرکِ خوابيده گذاشت. به او نجوايي کرد، لبخندي، و تنها زن شنيد که: «پاداش‌ت خواهد بود، که آرمان و ايده‌آل بر تو حقيقي باشد.»
کودک لرزيد، اما مادر به خواب سنگيني فرو‌رفت و ديگر اثري از آن تصوير ذهني نبود. اگرچه در اعماقِ وجودش، از چيزهاي قبل از تولد، رويايي داشت. در چشم‌هايي که آفتاب نديده، و در ذهني که هنوز شکل نگرفته، احساسي بود از نور! نوري که هرگز نديده بود. نور، نوري که شايد هرگز نبايد مي‌ديد. نوري که يک جايي وجود داشت!
حتا در اين لحظه هم به پاداش رسيده بود؛ ايده‌آل برايش حقيقت بود.

پنجشنبه، خرداد ۳۱، ۱۳۸۶

پايانِ هم‌آوايي

شش سالِ پيش. تقريباً شش سالِ پيش. ناگهان بارِ اضطراب بي‌دليلِ آن شب را بر قلب‌ش احساس کرد. از لو رفتن مي‌ترسيد؟ ابرهاي تيره آسمانِ شهر را عزادار کرده بود. اگر چراغي بود، حتماً رنگِ پريده‌ش باعث نگراني مي‌شد. کسي خانه نبود. در واقع شوهرش طبقه‌ي پايين، کمي مست، خسته از شب‌نشيني دوستان، مشغول تماشاي فوتبال يا هر چيز ديگر بود. صداي تلويزيون فاصله‌ي دورشان را اندازه مي‌گرفت. تمام خانه چون تنيده تارهاي عنکبوت سرد و خالي بود. لباس‌خواب نازکِ توري به تن داشت.

براي مقابله با صداي رعد دعايي خواند، تقريباً بدونِ مخاطب. مثل تمامِ دفعاتِ قبل. مثل شش سالِ پيش. آن شب هم به شدت باراني بود و زن اسيرِ چنگِ مردِ لايعقل، مشتري، مثل هميشه. چند ماهي بود که با جسارت، براي خودش کار مي‌کرد، غير مجاز، و مشکلي هم پيش نيامده بود. با درآمدِ جديد به ثروت رويايي‌ش نزديک مي‌شد. و آن شب، زير باران، با بي‌ميلي تاکسي گرفته بود. نصفه‌ي سيگارِ صبح را روشن کرد. به سمتِ اتاقِ کوچکي در يک مسافرخانه، کثيف، پايين‌شهر. با ترديد زنگ زد. دلشوره‌ي آن روز را با نوشيدنِ پياپي سرکوب کرد. داغ شد. به کار مشغول شد.

سرما مغزِ استخوان‌ش را مي‌سوزاند. از درون مي‌لرزيد. سايه‌اي بر ديوار افتاد، به سرعت دويد. شاخه‌اي بود، شايد گرفتارِ باد. در آن تاريکي هيچ چيز مشخص نبود. انديشيد رازِ سرپوشيده‌ي اين سال‌ها، گذشته‌ي فراموش شده‌ش را، بايد که جايي دفن کند. قبل از ازدواج خود را بازمانده‌ي زمين‌لرزه معرفي کرده بود، تنها و وامانده، در انتظارِ کمک، با گذشته‌اي ويران. تکرار دوباره‌ي آن بحث‌ها را غيرممکن مي‌دانست. بر روي ميز عکسي بود، در قاب فلزي، اگرچه الآن نمي‌ديد، اما هميشه عکسي بود از او و شوهرش، هر دو خندان، خوشبخت و شيک‌پوش. اين ظاهر بود.

سعي کرد به تخت‌خواب برود. پتو چون ديواره‌هاي غار، سرد بود و خشن. سايه‌اي بر ديوار افتاد. نشست. دوباره به سمتِ پنجره خيره شد. سياهي ابرها در قطره‌هاي باران محو بود. باد بود، به قصدِ کندنِ چارچوب پنجره در مي‌زد. صدايي آخر دنيا را نويد مي‌داد. صداي شديدِ بارش را بر قلب‌ش احساس کرد. در تمامِ عمر از سکته‌ي قلبيِ ناشي از ترس وحشت داشت. سعي کرد با صدا نفس بکشد، بلندتر، تا حداقل به زنده ماندن‌ش شک نکند. در ذهن‌ش سايه را با چاقويي پنهان در دست، خشمگين، مردي سياه‌چرده ديد. خوک‌مشتري بيماري که پس از کار، با تهديد و کتک، قصد اسارت و قتلِ زن را داشت.

بايد به آينه نگاهي مي‌انداخت. انگار تمامِ روزهاي گنگِ خوشِ زندگيِ زناشويي‌ش را با خاطره‌ي دقيقِ تجاوز و آزارهاي مردکِ بيمار گذرانده بود. و امشب زمانِ رويارويي بود. يک يا دو روز، نه، يک شب احتمالاً. مدت زمانِ دقيق‌ش چند سال بود؛ اگرچه واقعاً به خاطر نمي‌آورد. شکنجه شده بود؛ مطمئن بود، تمام روز. همان جا بود که دعا خواند، قسم خورد، و شب با پرت کردنِ خود از پنجره فرار کرد. آرامش‌بخش‌ها، اگرچه بيش از مقدارِ مصرف بر بدن‌ش ماند، اما با چند ماه خواب مطلق، وهمِ زندگيِ جداي از ديگران را جبران کرد.

اکنون اما سرد بود، سياه. خودش را زير باران مي‌ديد، خيس، وحشت‌زده، با دستانِ بسته، عريان. مرد سکندي مي‌خورد و با صداي اسبي هوار مي‌کشيد. گوش‌هايش را گرفت. يک لحظه نوري بر اتاق افتاد. بر در. صداي قلب‌ش در شرشر باران تکرار مي‌شد. در آن گوشه، مردي به او خيره بود. شک نداشت. دو چشمِ قرمز. صداي نفس‌هاش را مي‌شنيد. خواست جيغ بکشد اما خشک شده بود، منقبض، سرد، يخ‌بسته، مُرده بود. باور نمي‌کرد. خود را بي‌دفاع ديد. در گوش‌ش سکوتِ تلخي جيغ مي‌کشيد. صداي تلويزيونِ پايين قطع شده بود، هر چند ديگر به هيچ چيز مطمئن نبود.

چهارشنبه، فروردین ۲۹، ۱۳۸۶

با چشمانِ بسته

پيرمردي بود مرتب، تميز. در چشمان‌ش حسرتِ خاصي نداشت و هر شب در آرامش کامل به خواب مي‌رفت. روزگار را به خواندن و گهگاه نوشتنِ کتاب‌هاي ديني مي‌گذراند. از راهِ حل اختلاف و اندرزِ مردم اندک درآمدي داشت. يک شب دلهره‌اي عجيب تمام وجودش را فراگرفت. شنبه بود. بي‌هيچ اختياري پاهاش را لرزان مي‌ديد و افکارش را مغشوش. در باد صدايي بود که او را به نام مي‌خواند. هيچ نمي‌دانست. صدا اصرار کرد. پنجره بسته بود. خوابيد.

خواب ديد خورشيدي‌ست بزرگ در ملکوت، معلق و استوار، در حال سوختن و صداش را به جايي راه نيست. انديشيد: من انسان‌م و اين تنها يک خواب. به خود نگريست، جز توده‌ي سفيدي از پر هيچ نيافت. پرنده‌اي بود، کوچک، بي‌ارزش، با بال‌هاي قهوه‌اي. از شاخه پريد و بر زمين افتاد. بال‌ش درد گرفت. خواست بيدار شود اما راهي نبود. به تمرينِ پرواز ايستاد و با نيروي باد اوج گرفت. با شنيدنِ صداي تير گريخت، نه، زخمي شده بود.

چشم گشود. رودي بود جاري. تمام وجودش بر گستره‌ي زمين کشيده مي‌شد و پيش مي‌رفت. سريع، گاهي آرام، به سمتِ مقصدي نا‌معلوم. برگِ سبزي بود، در جريان. سبزِ کم‌رنگ، جوان. بر رودي خروشان شناور. حرکتِ سردِ آب را بر بدنِ خود حس کرد، مي‌خواست برخيزد، همه جا آبي بود. صداي مرغ دريايي او را به خود آورد. مرغي بود، در کنار ديگر مرغان. آزاد، سبک، و دريا در پيش رو. انديشيد از روز ازل مرغي بوده، پرنده‌اي رها بر پهنه‌ي آسمان. جستي زد.

مُرده بود.

جمعه، فروردین ۲۴، ۱۳۸۶

صد در صد - اتگار کرت

بيوگرافي:
متولد 1967، تل‌آويو. نويسنده‌ي داستان کوتاه، ناول نگاره‌اي(؟)، و چند فيلم و برنامه‌ي تلويزيوني. شيوه‌ی نگارش‌ش ساده، و دربرگيرنده‌ي زبان روزمره، اصطلاحاتِ عاميانه و لهجه‌اي‌ست. نوشته‌هاش بر بسياري از نويسندگانِ هم‌دوره تأثيرگذار بود و باعث به جريان افتادنِ موجِ جديدي از محبوبيتِ داستانِ کوتاه در اسرائيل، در نيمه‌ی دوم دهه‌ي نود شد. بيشتر: به انگليسي



متن زير ترجمه‌ي فارسي داستانِ «صد در صد | One Hundred Percent» از آخرين نوشته‌هاي «اتگار کِرِت | Etgar Keret» (ترجمه از عبري به انگليسي: ساندرا سيلورستون | Sondra Silverstone) هست، که در مارچ 2007 در هفته‌نامه‌ي هفتگي (+) چاپ شد.



صد در صد | اتگار کرت - مهدي اچ اي

دست‌هاش رُ لمس مي‌کنم، صورت‌ش رُ، موها، و به سمتِ پايين، پيرهن‌ش. و بهش مي‌گم: «روني خانم Roni، به خاطر من، لطفاً درش بيار.» اما اين کار رُ نمي‌کنه. پس عقب‌نشيني مي‌کنم و از اول انجام مي‌ديم؛ لمسِ همديگه، کاملاً برهنه، تقريباً. برچسب لباس‌ش مي‌گه که از صد در صد نخ درست شده. و لابد بايد احساس خوبي بده، اما زبره. هيچ چيز صد در صد نيست؛ اينو هميشه اون مي‌گه؛ فقط نود و نه مميز نود و نه درصد، خدا خواسته. به نشانه‌ي اميدواري انگشت وسطي رُ رو انگشتِ اشاره‌ش مياره و مي‌زنه به تخته. از اون پيرهن متنفرم. صورت‌م رُ خراش مي‌ندازه، نمي‌ذاره تا گرماي بدن‌ش رُ حس کنم. حتا نمي‌تونم بفهمم به عرق کردن افتاده يا نه؟ و دوباره مي‌گم: «روني، لطفاً..» صِدام مثل ناله‌ي کسيه که با دهانِ بسته خودش رُ گاز گرفته «..دارم مي‌ام، لطفاً درش بيار.» جُم نمي‌خوره.

احمقانه‌ست. شش ماهه با هم هستيم و تا به حال برهنه نديدم‌ش. شش ماه، و هنوز دوستان‌م بهم تذکر مي‌دن که نبايد رابطه‌مون جدي بشه. بعد از شش ماه با هم زندگي کردن، هنوز داستان‌هايي رُ برام تعريف مي‌کنن که همه ديگه از حفظيم؛ که چه جوري جلو آينه ايستاده و سعي کرده با يک کاردِ آشپزخونه سينه‌‌هاش رُ از جا درآره، چرا که از شکل بدن‌ش متنفر بوده، که آخرش چه طور کار به بيمارستان ختم شده - اون هم چند بار. در حالي که در ماگ‌هاي «ما» قهوه‌«مون» رُ مي‌نوشن اين داستان‌ها رُ جوري بهم مي‌گن انگار اون يک غريبه‌ست. بهم مي‌گن فاصله‌مون رُ حفظ کنم، در حالي که ما ديوانه‌وار عاشق هم‌ايم. بايد به اين خاطر بکُشم‌شون، اما هيچي نمي‌گم. نهايتاً مي‌خوام که ساکت شن، و ساکت مي‌شينم و در ذهن‌م ازشون متنفر مي‌شم. ديگه چي مي‌تونن در موردش بهم بگن که خودم ندونم؟ چي مي‌تونن بگن که باعث شه يک ذره کمتر دوست‌ش داشته باشم؟

سعي مي‌کنم بهش توضيح بدم، که اهميتي نداره. که چيزي که بين ماست انقدر قوي هست که هيچ چيز نتونه از بين ببرت‌ش. همون طور که ازم مي‌خواد؛ به نشونه‌ي اميدواري، انگشت وسطي رُ رو انگشتِ اشاره مي‌ذارم و مي‌زنم به تخته. بهش مي‌گم که مي‌دونم، که بهم گفتن، که مي‌دونم اونجا چيه و برام کوچک‌ترين اهميتي نداره. اما نتيجه نداره، هيچ چيز در مقابلِ او نتيجه نمي‌ده. حتا يک سانت هم کوتاه نمي‌اد. بيشترين پيشروي‌م بعد از يک بطري شراب کيانتي، شب سال نو بود، و حتا اون هم فقط يک دکمه.

بعد از انجام آزمايش، دوست‌دخترش رُ صدا مي‌زنه -کسي که يک بار ديگه هم اين کار رُ کرده- تا ببينه درصدِ وخامت چقدره. نمي‌خواد بچه رُ سقط کنه، مي‌تونم حس کنم که نمي‌خواد. من‌م نمي‌خوام. بهش مي‌گم. به زانو مي‌افتم و مثل تو فيلم‌ها ازش مي‌خوام که باهام ازواج کنه، مي‌گم: «بيا، عزيزم!..» و بهترين نقش دين مارتين‌م Dean Martin رُ بازي مي‌کنم: «..بذار دينگ دينگِ عروسي راه بندازيم.» مي‌خنده، مي‌گه نه. مي‌پرسه اين کارا به خاطر حامله بودن‌شه؟ البته مي‌دونه که نه. پنج دقيقه بعد، مي‌گه باشه، فقط به شرطي که اگه پسر بود اسم‌ش رُ بذاريم يوتام Yotam. قبول مي‌کنيم. سعي مي‌کنم بلند شم اما پاهام خواب رفته.

شب به تخت‌خواب مي‌ريم، مي‌بوسيم، لباس‌ها رُ در مي‌اريم. فقط پيرهن باقي مي‌مونه. منو هل مي‌ده. يک دکمه‌ش رُ باز مي‌کنه، و يکي ديگه، آروم و با حوصله، مثل يک سترايپر، با يک دست پيرهن رُ بسته نگه مي‌داره و با اون يکي، دکمه‌ي ديگه‌اي رُ باز مي‌کنه. وقتي همه‌ش تموم شد، نگاه‌م مي‌کنه، به عمقِ چشم‌هام نگاه مي‌کنه. به سختي نفس مي‌کشم، مي‌ذاره پيرهن بيوفته. و مي‌بينم، مي‌بينم زيرش چيه. هيچ چيز نمي‌تونه چيزي که بين ماست رُ از بين ببره، هيچ چيز، هميشه اينو مي‌گفتم. آه، خدا، چه قدر احمق بودم من!

دوشنبه، فروردین ۱۳، ۱۳۸۶

يخ‌ها

پانزده آوريل. يخ‌ها در حالِ آب شدن بودند و پياده‌روها ليز. قدم برداشتن مستلزم احتياطِ زيادي بود، خصوصاً براي بدنِ خشکِ مردِ سي و هشت ساله‌اي مثل او. از خودش راضي نبود؛ تنها توانسته بود با جدا کردنِ مسيرِ زندگي‌ش از باقي مردم، به موفقيت‌هاي خاصي برسد که روزگاري جذاب بودند. از نظر مادي آن‌قدر مستقل بود که زندگي خود را به تنهايي اداره کند. تکرار صداي جادويي ناودان در ذهن‌ش، مثل باران بهاري، به آهنگِ سکوتِ هم‌آغوشي دو دلداده مي‌ماند؛ يخ‌ها در حال آب شدن بودند.

چند بار به تمام کساني که مي‌شناخت فکر کرد - کسي نبود. نه براي گفتنِ خبر، نه دعوت به مهماني و سور و شادي. در بيست سالِ گذشته که از خانواده جدا شده بود، تنها يک بار کسي «نزديک به هميشگي» شد، که هفت سال پيش از هم جدا شدند. مي‌توانست با هر کسي شب را بگذراند. اما اين‌بار «هر کس» چه بي‌ارزش بود، براي سور جايزه‌ي بزرگِ لاتاري.

جمعه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۵

از عشق - آنتوان چخوف

زندگي‌نامه:
دانش‌نامه‌ي رشد: آنتوان چخوف
ويکي‌پديا: آنتون پاولوویچ چخوف
آفتاب دات آي‌آر: زندگي‌نامه‌ي آنتوان چخوف (+)
هفت اورنگ: آنتوان چخوف
يک پزشک: زندگی هنری و پزشکی چخوف
شاهكارهاي داستان كوتاه: درباره‌ي «از عشق»


متن زير ترجمه‌ي داستانِ کوتاهِ «از عشق | About Love»، نوشته‌ي آنتوان چخوف Anton Chekhov، با ترجمه‌ي مهدي اچ اي هست. در صورتي که دوست داشتين مي‌تونين بهش لينک بدين، و نه بازچاپ مطلب در بلاگ، سايت، ايميل، روزنامه، مجله و غيره.



از عشق - آنتوان چخوف | مهدي اچ اي

فرداش، سر ناهار خرچنگ، پاي و کتلتِ گوشتِ گوسفندِ خيلي خوبي آورده شد، و در حينِ خوردن، نيکانور Nikanor، آشپز، اومد که بپرسه بازديدکننده‌ها براي شام چي دوست دارن؟ مردي بود با قدِ متوسط، صورتِ پف کرده و چشم‌هاي کوچک، با صورتي کاملاً اصلاح شده. اگرچه به نظر مي‌رسيد که سبيل‌ش رُ نزده، اما در واقع از ته زده بود. اِيلئين Alehin بهمون گفت که پلجي Pelagea زيبا عاشقِ اين آشپز بوده، اما چون مشروب مي‌نوشيده و شخصيتِ خشني داشته، نمي‌خواسته زن‌ش بشه، اما مشتاق بوده بدونِ اون(1)، با هم بخوابن. نيکانور مردِ خيلي مذهبي‌اي بود و اعتقادات‌ش بهش اجازه نمي‌داد در گناه زندگي کنه، پس بر ازدواج‌ش با اون اصرار ورزيد و به هيچ چيز ديگه رضايت نداد؛ وقتي مست بود ازش سوءاستفاده مي‌کرد و حتا اون رُ کتک مي‌زد. وقت‌هايي که مست مي‌کرد، پلجي طبقه‌ي بالا پنهان مي‌شد و گريه مي‌کرد. در چُنين حالتي اِيلئين و مستخدم‌ها تو خونه مي‌موندن و آماده بودن که اگه لازم بشه ازش دفاع کنن.

از عشق حرف زديم.

اِيلئين گفت: عشق با چي شروع مي‌شه، چرا پلجي کسي رُ دوست نداشت که بيشتر شبيه خودش باشه، چه از نظر روحي و چه ظاهري، و چرا عاشق نيکانور شد، عاشقِ اين پوزه‌ي کريه- ما همه «پوزه» صداش مي‌زديم-. چه قدر سوال‌هاي آرامشِ شخصي با نتيجه‌ي عاشق شدن فاصله دارن. -- تنها چيزي که مشخصه: هر کس به ديدي که دوست داره مي‌تونه ببينتش. تا به حال تنها يک حقيقتِ بي‌رغيب درباره‌ي عشق گفته شده، که «راز بزرگيه (2)»، هر چيز ديگه‌ي نوشته يا گفته شده درباره‌ي عشق، نتيجه نيست، بلکه تنها بيانِ سوالي‌ست بي‌جواب. توضيحي که به ظاهر به دردِ يک مورد مي‌خوره، قابل تعميم به بقيه‌ي موارد نيست، و بهترين چيز، تا جايي که به ذهنِ من مي‌رسه، توضيح هر مورد، جداگونه و بدون تعميم دادنه. مجبوريم، به قول دکترها، هر مورد رُ تکي بررسي کنيم.

برکين Burkin موافق بود: کاملاً درسته!

گفت: ما روس‌هاي تحصيل‌کرده نسبت به اين سوال‌هاي بي‌جواب مغرض‌يم. عشق هميشه به شعر در اومده، با رز و بلبل تزئين شده، اما ما روسي‌ها عشق‌مون رُ با اين سوال‌هاي خطير تزئين مي‌کنيم، و سوالي‌هاي رُ انتخاب مي‌کنيم که لوس‌ترين‌شون‌ن. در مسکو، زماني که من دانش‌جو بودم، دوستي داشتم که زندگي‌م رُ باهاش تقسيم کرده بودم، زني جذاب، که هر بار در آغوش‌ش مي‌گرفتم، فکر مي‌کرد بعد از يک ماه خانه‌داري من لابد چه لطفي در حق‌ش مي‌کردم و گوشتِ گاو کيلويي چند تومنه. به همين صورت وقتي عاشق هم بوديم، هيچ وقت خسته نشديم از پرسيدن سوال‌هايي که: آيا نتيجه‌ي اين کار افتخارآميز، باعث خجالت، عقلاني يا ديوانگيه؟ و سوال‌هاي اين چنيني. چه مزيت باشه چه نه، نمي‌دونم، اما اينجوريه؛ با عدمِ رضايت و آشفتگي همراهه، اين رُ مطمئنم.

انگار مي‌خواست داستاني رُ بگه. آدم‌هايي که تنها زندگي مي‌کنن هميشه چيزي رُ در قلب‌شون دارن که مايل‌ن ازش حرف بزنن. در شهر، مردانِ جوان معمولاً به قصدِ صحبت کردن به رستوران‌ها و حمام‌ها سرمي‌زنن، و گاهي چيزهاي خيلي جالبي رُ براي همراهان و پيش‌خدمت‌ها تعريف مي‌کنن. در روستاها، قانونه که راز دل‌شون رُ براي مهمان‌ها بگن. آلان از پنجره مي‌شد آسمون تيره رُ ببينيم، و درخت‌هاي غرقِ در باران، و در چُنين هوايي نمي‌شد هيچ‌جا رفت، يا هيچ کاري کرد، مگر گفتن و شنيدنِ داستان‌هاي هم‌ديگه.

اِيلئين گفت: «مدت‌هاست که در سوفيو (3) زندگي مي‌کنم و به زراعت مشغولم، از زماني که دانشگاه رُ ترک کردم. از نظر تحصيلي؛ يک آدمِ متشخصِ بيکار، از نظر خُلق و خو؛ کوشا، اما در واقع وقتي اومدم اينجا، قرضِ زيادي رو ملک‌هاي اينجا داشتيم، و پدرم بدهکار بود؛ تا حدودي چون خيلي زياد خرجِ تحصيلاتِ من کرده بود، پس تصميم گرفتم که جايي نرَم و کار کنم تا قرض‌ها رُ بپردازم. تمام ذهن‌م رُ به اين جريان معطوف کردم و به کار مشغول شدم. البته، بايد اعتراف کنم، سختي کم نبود. زمين‌هاي اينجا خيلي پرثمر نيست و اگه قرار باشه ضرر نکني، يا بايد رعيت يا کارگر استخدام کني، که فرق زيادي ندارن، يا به روش روستايي‌ها عمل کني؛ خودت و خانواده‌ت رو زمين کار کنين. راه ديگه‌اي وجود نداره. اما اون روزها من اين مهارت رُ ‌نداشتم. کلوخي از خاکِ زمين رُ شخم نزده باقي نذاشتم؛ تمامي اهالي روستا رُ دور هم جمع کردم، زن و مرد، حتا از روستاهاي اطراف، و کار با سرعتِ شگرفي پيش رفت. شخصاً شخم زدم و بذر پاشيدم و درو کردم و همين خسته‌م کرد، و مثل گربه‌اي در دِه که از گرسنگي در گلخونه مجبور به خوردنِ خيار شده باشه، اخم کردم و از اين کار متنفر شدم. بدن‌م درد مي‌کرد، و کافي بود قدمي بردارم تا از خستگي به خواب برم. اوايل به نظر مي‌رسيد که مي‌تونم اين زندگيِ پرمحنت رُ با عادت‌هاي دوره‌ي تحصيل وفق بدم، و براي اين کار، فکر کردم، تنها چيزِ لازم، داشتنِ يک نظمِ خارجي در زندگيه. در بهترين اتاق‌هاي طبقه‌ي بالاي همين‌جا ساکن شدم، و دستور دادم بعد از هر وعده ناهار يا شام، برام قهوه و ليکر بيارن و هر شب در تخت خواب Yyesnik Evropi مي‌خوندم (4). اما يک روز ايوان Ivan، کشيش‌مون، اومد بالا و همه‌ي ليکرم رُ خورد و چون در تابستان، خصوصاً زمانِ برداشتِ يونجه‌ها، به هيچ عنوان نمي‌تونستم در تخت‌خواب‌م باشم و در سورتمه‌اي در انبارِ کاه، يا جايي در کلبه‌ي جنگل‌بان مي‌خوابيدم، پس شانس مطالعه وجود نداشت، و Yyesnik Evropiها به آدرس دخترانِ کشيش فرستاده شد. کم‌کم من هم به طبقه‌ي پايين اومدم و در آشپزخانه‌ي خدمت‌کارها غذا خوردم، و از زندگي لوکسِ پيشين‌م چيزي نموند مگه خدمت‌کارهايي که در استخدام پدرم بودن، و رد کردن‌شون کار ساده‌اي نيست.

در سالِ اول به عنوان دادرسِ افتخاريِ دادگاهِ بخش انتخاب شدم. بايد به شهر مي‌رفتم و در جلساتِ کنگره و دادگاه‌هاي قضايي شرکت مي‌کردم، و اين تغييرِ خوش‌آيندي بود برام. وقتي اينجا براي دو سه ماهِ متوالي، بدونِ وقفه، زندگي کني، خصوصاً اگه زمستون باشه، آخرش دل‌ت واسه کتِ مشکي‌ت تنگ مي‌شه. در جلسه‌هاي دادگاه، فراک (5)، يونيفرم و کت و شلوار بود، و همه‌ي وکلا حضور داشتن؛ مردانِ تحصيل‌کرده؛ به هر حال کسي بود که با هم صحبت کنيم. نشستن بر صندليِ دسته‌دار با رويه‌ي کتاني تميز، با چکمه‌هاي سبُک و با زنجيري بر جليقه، بعد از خوابيدن در سورتمه و غذا خوردن در آشپزخانه، تجمل زياديه!

در شهر به گرمي مورد استقبال واقع شدم. با اشتياق دوستاني پيدا کردم. و از تمام دوستان، صميمي‌ترين و -حقيقتاً- سازگارترين با من، دوستي با لوگانويچ Luganovitch، معاونِ دادگاه بود. هر دو مي‌شناسيدش: همان فريبنده‌ترين شخصيت. بعد از يک موردِ مشهورِ آتش‌زني بود، تحقيقاتِ اوليه دو روز طول کشيده بود، هر دو خسته بوديم، لوگانويچ به من نگاه کرد و گفت: هِي، بيا خونه‌مون تا با هم ناهار بخوريم.

غيرمنتظره بود، از اونجا که لوگانويچ رُ خيلي کم مي‌شناختم؛ خيلي رسمي، و هرگز به خونه‌ش پا نگذاشته بودم، فقط به اتاق‌م در هتل سر زدم تا لباس عوض کنم، و رفتم براي ناهار. قسمتِ من بود که انا الکسينا Anna Alexyevna، زنِ لوگانويچ رُ ملاقات کنم. اون زمان هنوز خيلي جوان بود -- زير بيست و دو سال، و اولين بچه‌ش شش ماه پيش به دنيا اومده بود. تمام اين‌ها به گذشته تعلق داره، و الآن برام سخته تعريف کنم که چه چيزي اون رُ استثنايي مي‌کرد، چيزي که منو تا به اون حد به خودش جذب مي‌کرد، و در اون زمان، در حين خوردن ناهار، اين امر برام کاملاً روشن بود. زني رُ مي‌ديدم دوست داشتني، جوان، خوب، باهوش، دلربا و تا به حال چُنين به چشم نديده بودم، ناگهان اون رُ چون شخصي نزديک، آشنا حس کردم، انگار که اون چهره، اون چشم‌هاي مهربان و زيرک رُ جايي در کودکي‌م ديده بودم؛ در آلبومي که در کشوي گنجه‌ي مادرم قرار داشت.

چهار يهودي به عنوان گروهِ اشرار (6)، متهم به آتش‌فکني شده بودند، و اين به نظر من بي‌اساس بود. سر ناهار خيلي هيجان‌زده و البته ناآرام بودم و يادم نيست چي گفتم، اما انا الکسينا سرش رُ تکون داد و به شوهرش گفت: دميتري Dmitry، اين چه طور ممکنه؟

لوگانويچ ذاتاً آدم خوبي بود، يکي از اون آدم‌هاي ساده که شديداً عقيده داره زماني که کسي به دادگاه کشيده مي‌شه، مجرمه، و براي ترديد در صحتِ يک حکم، کاري نمي‌شه کرد مگه به صورت کتبي و قانوني، و نه در وقت ناهار و با صحبت خصوصي. به آرامي گفت: من و تو اونجا رُ به آتش نکشيديم، محکوم هم نشديم و در زندان هم نيستيم.

زن و شوهر هر دو سعي کردن تا جاي ممکن بنوشم و بخورم. از برخي جزئيات کوچک، مثل طرز دوتايي قهوه درست کردن، يا فهميدنِ همديگه در حالي که نصفِ کلمه هنوز گفته نشده بود، مي‌شد نتيجه بگيرم که در هماهنگي و آسايش زندگي مي‌کنن، و از اين که مهمون دارن خوشحال‌ن. بعد از ناهار، دوئتِ پيانويي اجرا کردن؛ بعد هوا تاريک شد، و من به خونه برگشتم. اون موقع اوايلِ بهار بود.

بعد از اون، تمام تابستان رُ، بدونِ هيچ تعطيلي، در سوفيو گذروندم و حتا وقت نداشتم به شهر فکر کنم. اما در تمام اون روزها، يادِ زنِ دل‌رباي مو بور در ذهن‌م بود؛ بهش فکر نمي‌کردم اما انگار سايه‌ي سبک‌ش بر قلب‌م افتاده باشه.

در اواخر پائيز در شهر اجراي نمايشي بود به نفع کارهاي خيريه. به جايگاهِ فرماندار رفتم (در اين ميان دعوت شده بودم که به اونجا برم،) با دقت نگاه کردم، انا الکسينا کنار زنِ فرماندار نشسته بود، و دوباره احساسِ مقاومت‌ناپذير و لرزاننده‌ي زيبايي و نرمي چشم‌هاي نوارش‌گر، و دوباره همون احساسِ نزديکي. کنار هم نشستيم و سپس به سرسراي سالن تئاتر رفتيم.

او گفت: لاغر شدين. مريض بودين؟

- بله، روماتيسمِ کتف دارم و در هواي باروني نمي‌تونم بخوابم.

- افسرده به نظر مي‌رسين. در بهار، وقتي براي ناهار اومده بودين، جوان‌تر بودين؛ با اعتماد به نفس بيشتر، مشتاق‌تر، و زياد حرف مي‌زدين؛ خيلي جذاب بودين، و بايد واقعاً اعتراف کنم کمي تحت تأثير شما قرار گرفتم. در طولِ تابستان، به دلايلِ مختلف به يادم مي‌اومدين، و زماني که براي اومدن به تئاترِ امروز آماده مي‌شدم فکر کردم بايد شما رُ ببينم.

و خنديد.

تکرار کرد: اما امروز افسرده به نظر مي‌رسين، و اين شما رُ پيرتر نشون مي‌ده.

فرداي اون روز در منزلِ لوگانويچ شام خوردم. بعد از شام به ويلاي تابستاني رفتن تا براي زمستان مقدماتي رُ آماده کنن، و من هم باهاشون رفتم. با هم به شهر برگشتيم و در نيمه‌شب، در يک جو خانوادگي، در حالي که آتش پرفروغ بود و مادرِ جوان مي‌رفت تا مطمئن شه که نوزادِ دخترش خوابيده، همراه‌شون چاي نوشيدم. از اون به بعد، هر زمان که به شهر مي‌رفتم، حتماً به خانواده‌ي لوگانويچ سر مي‌زدم. کم‌کم به من عادت کردن و من به اون‌ها. اگرچه يکي از اعضاي خانواده بودم، اصولاً سر زده مي‌رفتم؛

از اتاقِ دور افتاده‌اي، صداي آهسته‌اي ‌رُ مي‌شنيدم که «کيه؟» و به نظرم چه دوست داشتني مي‌ومد. پيش‌خدمت يا پرستار جواب مي‌داد: پاويل کنستانتينويچ Pavel Konstantinovitch هستن. انا الکسينا هر بار با چهره‌اي نگران به سمتِ من مي‌ومد و مي‌پرسيد: چرا اين همه وقت خبري ازتون نبود؟ اتفاقي افتاده بوده؟

چشمان‌ش، دستِ تميز و زيبايي که به من مي‌داد، لباس توخونه‌اي‌ش، نحوه‌ي بستن موهاش، صداش، گام‌هاش، هميشه همون احساسِ چيزي جديد، شگرف و مهم رُ به زندگي‌م مي‌بخشيد. ساعت‌ها صحبت مي‌کرديم، خاموش مي‌شديم، فکر مي‌کرديم، يا ساعت‌ها با من پيانو تمرين مي‌کرد. اگه کسي خونه نبود، مي‌موندم و صبر مي‌کردم، با پرستار صحبت مي‌کردم، با بچه بودم، يا رو کاناپه مي‌خوابيدم و مطالعه مي‌کردم، درس مي‌خوندم. و وقتي انا الکسينا برمي‌گشت، در هال ملاقات‌ش مي‌کردم، بسته‌ها و خريدهاش رُ ازش مي‌گرفتم، و به هر حال، هر بار اين بسته‌ها رُ با نهايتِ عشق و تشريفاتِ خاصِ يک پسر بچه حمل مي‌کردم.

ضرب‌المثلي هست که مي‌گه اگه يک زنِ روستايي مشکلي نداشته باشه، حتماً مي‌ره يک خوک مي‌خره (7). خانواده‌ي لوگانويچ هيچ مشکلي نداشتن، پس با من دوست شدن. اگر به شهر نمي‌ومدم پس يا مريض بودم يا اتفاقي برام افتاده بود، و هر دو نگران‌م مي‌شدن. ناراحت بودن که من، به عنوان يک فردِ تحصيل‌کرده که زبان بلده، چه طور به جاي وقف کردنِ خودم به علم و کارهاي ادبي، در روستا زندگي مي‌کنم، و مثلِ موش‌خرماي عصباني‌اي بايد دور خودم بچرخم، کار کنم، و پولي هم عايدم نشه. خيال مي‌کردن که من ناراحت‌م، و حرف زدن و خوردن و خنديدن‌م براي پنهان کردنِ رنجيه که مي‌کشم، و حتا در لحظاتِ شادي، وقتي خوشبختي رُ حس مي‌کردم، مي‌ديدم که چشم‌هاي جستجوگرشون بر من ثابت شده. زماني که من پريشان بودم، به طرز خاصي رقت‌انگيز مي‌شدن، زماني که نگرانِ بستانکاري‌م بودم، يا پول کافي براي پرداختِ به موقعِ بهره‌ها نداشتم. هر دو، زن و شوهر، پشتِ پنجره با هم نجوا مي‌کردن، بعد لوگانويچ به سمت من مي‌اومد و با چهره‌اي موقر مي‌گفت: پاويل کنستانتينويچ، اگه واقعاً در اين لحظه به پول احتياج داري، من و همسرم خواهش مي‌کنيم در قرض کردن‌ش از ما ترديد نکني.

و با تمام احساس تا بناگوش سرخ مي‌شد. و امکان داشت بعد از نجوا کردن در پشتِ پنجره به همون صورت، به سمت من بياد، با گوش‌هاي سرخ، و بگه: من و همسرم جداً خواهش مي‌کنيم اين هديه رُ از طرف ما قبول کني.

و به من دکمه‌ي سر آستين، جاسيگاري، يا يک لامپ مي‌داد، و من برا‌شون از روستا جانور شکاري، کَره يا گُل مي‌فرستادم. البته هر کدوم روش قابل توجهي براي اين کار داشتن. اوايل، هر از گاهي پولي قرض مي‌کردم و نسبت به اون حساس نبودم -هر زماني که مي‌تونستم قرض مي‌کردم- اما هيچ چيز دنيا نمي‌تونست منو وادار به قرض کردن از خانواده‌ي لوگانويچ کنه. حالا چرا بخوايم در موردش بحث کنيم؟

ناآرام بودم. تو خونه، سرِ زمين، تو انبارِ غله، تمامِ مدت به انا الکسينا فکر مي‌کردم، سعي مي‌کردم درک کنم رازِ ازدواجِ اين زنِ زيباي باهوش رُ با کسي به اين نچسبي، مي‌شد گفت با اين پيرمرد (شوهرش بالاي پنجاه بود)، و از او بچه داشتن. راز اين مردِ خوش‌قلبِ ساده‌ي نچسب رُ، که در مجالسِ رقص و مهماني‌هاي شبانه با چُنين استدلال‌هاي خسته‌کننده‌اي بحث مي‌کرد و در کنارِ آدم‌هاي ثابت‌قدمِ بيشتري باقي مي‌موند، بي‌توجه، زائد، اضافي، با حالتي مطيع و نچسب، انگار که براي فروش آورده باشن‌ش، کسي که هنوز به حقِ خودش براي شاد بودن باور داشت، که از او فرزندي داشت؛ و سعي مي‌کردم درک کنم چرا انا الکسينا اول با او ملاقات کرده بوده، و نه من، و چرا چُنين اشتباهِ وحشتناکي بايد در زندگي‌مون مي‌افتاد.

هر بار که به شهر مي‌رفتم، از چشم‌هاي انا الکسينا مي‌فهميدم که انتظارم رُ مي‌کشيده، و بر من اعتراف مي‌کرد که تمامِ روز احساسِ خاصي داشته و حدس مي‌زده که بايد بيام. مدتِ زيادي حرف مي‌زديم، و خاموش مي‌شديم، هنوز به هم عشق‌مون رُ اعتراف نکرده بوديم و با ترس و رشک پنهان‌ش مي‌کرديم. از هر چيزي که رازمون رُ بر هم آشکار مي‌کرد مي‌ترسيديم. با لطافت و عميقاً دوستش داشتم، اما اينطور فکر مي‌کردم و هِي از خودم مي‌پرسيدم که اگه قدرتِ مقابله باهاش رُ نداشته باشيم، اين عشق به چي ختم مي‌شه؟ باورنکردني بود که عشقِ آرام و دلتنگِ من بتونه با خشونتِ تمام يک دفعه آرامشِ زندگيِ شوهر، فرزند و خانواده‌اي که اين همه دوست‌ش داشتم و بهش اعتماد، رُ از بين ببره. آيا اين افتخار بود؟ انا الکسينا با من مي‌ومد، اما به کجا؟ کجا مي‌تونستم ببرم‌ش؟ اگه من زندگي زيبا و جذابي داشتم قضيه فرق مي‌کرد، خودم -اگه، مثلاً براي استقلالِ کشور مبارزه کرده بودم، يا آدمِ مشهوري در حيطه‌ي علم بودم، يا يک هنرمند، يا يک نقاش؛ اما در شرايطِ کنوني مثل برداشتن‌ش از يک زندگيِ مبتذلِ روزمره و قرار دادن‌ش در زندگيِ ديگه‌اي به همون اندازه مبتذل، و حتا بيشتر بود. و اين عشقِ ما تا چند وقت دوام مي‌آورد؟ چه بر سرش مي‌اومد اگه من مريض مي‌شدم، اگه مي‌مُردم، يا خيلي ساده اگه نسبت به هم سرد مي‌شديم؟

ظاهراً اون هم همين منطق رُ داشت. به همسر و بچه‌اش، و به مادرش فکر مي‌کرد که همسرش رُ مثل پسرش دوست داشت. اگه خودش رُ به احساسات‌ش تسليم مي‌کرد، بايد دروغ مي‌گفت، يا واقعيت رُ مي‌گفت؛ به هر حال در شرايطِ اون هر دو به يک اندازه وحشتناک و ناگوار بود. و خودش رُ اذيت مي‌کرد با اين که فکر که آيا عشق‌ش مي‌تونه براي من شادي بياره؟ آيا زندگي‌م رُ پيچيده نمي‌کرد، در واقع، مثل الآن که سخت و پر از مشکل بود؟ با خودش خيال مي‌کرد که به اندازه‌ي کافي براي من جوان نيست، که ديگه کوشا و پر انرژي نيست تا زندگي جديدي رُ آغاز کنه. و گاهي با همسرش بر اهميتِ ازدواجِ من با دخترِ باهوش و شايسته‌اي که کدبانو باشه و بتونه کمک‌حال‌م باشه صحبت مي‌کرد -- و فوراً اضافه مي‌کرد که پيدا کردنِ چُنين دختري در کل شهر، کار خيلي سختي بايد بشه.

روزها و سال‌ها مي‌گذشت. حالا انا الکسينا دو فرزند داشت. وقتي به خونه‌شون مي‌رسيدم، پيش‌خدمت از صميمِ قلب لبخندي مي‌زد، بچه‌ها فرياد مي‌زدن که عمو پاويل کنستانتينويچ اومد، و به گردن‌م آويزان مي‌شدن. همه لذت مي‌بردن. نمي‌فهميدن در روحِ من چه مي‌گذره، و فکر مي‌کردن که من هم خوشحالم. همه منو به چشمِ يک انسانِ شريف و نجيب مي‌ديدن. و بچه‌ها و بزرگ‌ها هر دو حس مي‌کردن که حضورِ شريفي تو خونه‌شونه، و رفتارشون با شيفتگيِ خاصي به من معطوف بود، انگار که در حضورِ من زندگي اون‌ها هم زيباتر و پاک‌تر مي‌شد. من و انا الکسينا با هم به تماشاي تئاتر مي‌رفتيم، هميشه پياده، کنار هم بر لژ مي‌نشستيم، و شانه‌هامون با هم تماس داشت. عينکِ نمايش رُ بدون حرفي از دست‌ش مي‌گرفتم و حس مي‌کردم که در اون لحظه به من نزديکه، که به من تعلق داره، که بدونِ هميدگه نمي‌تونيم زندگي کنيم، اما سوءتفاهمي باعث مي‌شد وقتي از سالن بيرون مي‌ايم، هميشه خداحافظ بگيم و مثل غريبه‌ها از هم جدا بشيم. خدا مي‌دونست چه چيزهايي که در شهر پشتِ سر ما نمي‌گفتن، اما حتا يک کلمه‌ش هم حقيقت نداشت.

در سال‌هاي بعد انا الکسينا به مسافرت، به ملاقاتِ مادر و خواهرش، مي‌رفت و از افسردگي رنج مي‌برد، شروع به درکِ اين ماجرا کرده بود که زندگي‌ش با از هم گسستگي و نارضايتي همراه بوده و بارها مي‌شد که به ديدارِ شوهر و فرزندان‌ش اهميتي نده. تحت درمان روان‌پزشک بود.

ما خاموش بوديم و همچنان خاموش. در حضورِ غريبه‌ها حساسيتِ خاصي نسبت به من نشون مي‌داد؛ کافي بود در هر موردي صحبت کنم تا مخالفت کنه، و اگر دعوايي داشتم، طرفِ مخالف‌م رُ مي‌گرفت. اگه چيزي رُ جا مي‌نداختم، به سردي مي‌گفت: بهت تبريک مي‌گم. اگه وقتي به تماشاي نمايشي مي‌رفتيم، فراموش مي‌کردم با خودم عينکِ نمايش رُ بيام، به من مي‌گفت: مي‌دونستم که يادت مي‌ره.

خوشبختانه يا بدبختانه، چيزي در زندگي وجود نداره که دير يا زود تموم نشه. با انتساب لوگانويچ به عنوانِ فرماندارِ يکي از ايالت‌هاي غربي، زمانِ جدايي رسيد. لازم بود اثاثِ منزل‌شون رُ بفروشن، خونه‌ي تابستاني، اسب‌ها. زماني که به سمتِ ويلا مي‌رفتن تا براي آخرين بار خاطراتِ گذشته رُ مرور کنن، و باغ رُ ببينن، بر پشت‌بامِ سبز رنگ همه ناراحت بودن، و من فهميدم که زمانِ گفتنِ خداحافظي فرارسيده، البته نه فقط به ويلا. قرار بود در پايانِ ماهِ آگوست انا الکسينا رُ به سَمتِ Crimea، جايي (8) که به تجويز دکترها فرستاده مي‌شد، بدرقه کنيم و کمي بعد لوگانويچ و بچه‌ها به قصدِ ايالتِ غربي راهي مي‌شدن.

جمعيتِ زيادي بوديم که براي بدرقه‌ي انا الکسينا اومده بوديم، وقتي از شوهر و فرزندان‌ش خداحافظي مي‌کرد و تنها يک دقيقه به زنگِ سوم باقي بود، به سمتِ کوپه‌ي قطارش پريدم تا سبدي رُ که داشت فراموش مي‌کرد، بر باربند بذارم، و بايد خداحافظي مي‌کردم؛ وقتي چشم‌هامون در کوپه تلاقي کرد، شکيباييِ روحي‌مون ما رُ ترک گفت؛ به آغوش‌ش گرفتم، صورت‌ش رُ به سينه‌م فشرد، و اشک از چشمان‌ش جاري شد. صورت‌ش رُ مي‌بوسيدم، شانه‌هاش رُ، دستانِ خيس از اشک‌ش رُ -آه که چه قدر بدبخت بوديم ما!- عشق‌م رُ بهش اعتراف کردم، و با دردِ کُشنده‌اي در سينه فهميدم چه بي‌مورد بوده، چه بي‌اهميت، و چه فريبنده هر آنچه که مانعِ عشق‌ورزي ما مي‌شده. فهميدم که وقتي عشق مي‌ورزي، يا بايد در منطق‌ت نسبت به اون عشق از بالاترين چيز، از چيزي مهم‌تر از شادي و ناراحتي، گناه و تقوا به معني عام شروع کني، يا بايد منطق رُ کامل بذاري کنار.

براي آخرين بار بوسيدم‌ش، دست‌ش رُ فشار دادم، و براي هميشه جدا شديم. قطار در حرکت بود، به کوپه‌ي بعدي رفتم -خالي بود- و تا ايستگاهِ بعدي نشستم و گريه کردم. بعد تا خونه پياده برگشتم به سوفيو.

در حالي که اِيلئين داستان‌ش رُ مي‌گفت، باران بند و آفتاب بيرون اومده بود. برکين و ايوان ايوانويچ Ivan Ivanovitch به بالکن رفتن، منظره‌ي زيباي باغ و تالابِ آسياب چون آينه‌اي در زير آفتاب مي‌درخشيد. تحسين‌ش کردن، و در عينِ حال متأسف بودن که چُنين مردي با چشم‌هاي مهربان و زيرک، که چُنين داستاني رُ با احساسِ نابي تعريف کرده بود، به جاي وقفِ خودش به علم يا هر چيز ديگه‌اي که زندگي‌ش را خوش‌آيند‌تر مي‌کرد، بايد با عجله دور اين عمارتِ بزرگ، مثل موشِ خرمايي بر چرخ، مي‌چرخيد. فکر کردنن که انا الکسينا چه چهره‌ي اندوهناکي بايد به خودش مي‌داشته، وقتي در واگنِ قطار ازش خداحافظي کرده بود، و صورت و شانه‌هاش رُ بوسيده بود.

هر دو در شهر ديده بودن‌ش. برکين مي‌شناخت‌ش، و به نظرش چه زيبا مي‌اومد.


---------------
(1) جمله‌ي انگليسي: but was willing to live with him without. احتمالاً: بدونِ اين که با هم ازدواج کنن، مشتاق بوده که بتونن با هم بخوابن.
(2) سِفر Ephesians (انجيل) باب پنجم، آيه‌ي سي و دوم.
(3) Sofino سوفيو.
(4) Yyesnik Evropi = جارچي اروپايي؛ ماهنامه‌ي آزادي‌خواهي.
(5) کتِ مشکي مردانه، تا زير زانو.
(6) عضويت در يک گروهِ اشرار و دزدي، باعث سخت‌تر شدنِ مجازات مي‌شه.
(7) يعني به دنبالِ مشکل مي‌گرده، يا به نوعي براي خودش مشکل جور مي‌کنه.
(8) شبه جزيره‌اي در جنوبِ غربي اوکراين

شنبه، آذر ۱۸، ۱۳۸۵

نورافکن - ويرجينيا وولف

زندگي‌نامه:
از وبلاگِ ویرجینیا ولف: ویرجنیا؛ دیوانه‌ی محبوب ما | بیوگرافی
مجله‌ي سمرقند: ويژه‌نامه‌ي ويرجينيا وولف - تمامي صفحات pdf
مجله‌ي خانه‌ي داستان: آشنايي با نويسندگان نامدار جهان: ويرجينيا وولف.
وي‌کي‌پديا: فارسي (کامل نيست) انگليسي (کامل!)



متن زير ترجمه‌ي داستانِ کوتاهِ «نورافکن | The Sreachlight»، نوشته‌ي خانم وولف Virginia Woolf، چاپ شده در کتاب «خانه‌ي اشباح و داستان‌هاي ديگر | A Haunted House, and other short stories»، در سال 1944 هست. در صورتي که دوست داشتين مي‌تونين بهش لينک بدين، و نه بازچاپ مطلب در بلاگ، سايت، ايميل، روزنامه، مجله و غيره.



نورافکن - ويرجينيا وولف | مهدي اچ اي

عمارتِ قرنِ هجدهِ کنت، در قرن بيستم به انجمني تبديل شده بود. به بالکن رفتن و نگاهي به پارک انداختن، پس از صرفِ نهار در اتاقِ بزرگِ پر از ستون و چلچراغي با روشنايي بسيار، احساس خوبي داشت. درختان از برگ پر بودند، و پيش‌تر ماه هم بود، و صورتي و کرِمِ نشان‌هاي روي درختانِ شاه‌بلوط به خوبي ديده مي‌شد. اما اکنون، بعد از يک روز خوب تابستان، شب خيلي گرم و بدونِ ماهي بود.

افرادِ حاضر در جشن خانم و آقاي آي‌ومي Ivimey، قهوه مي‌نوشيدند و در بالکن سيگار مي‌کشيدند. انگار براي خلاص شدن از نياز به صحبت کردن، يا مشغول شدن بدونِ نياز به زحمتِ انجام کاري بود که دنباله‌هاي نور در آسمان به چرخش درآمدند. صلح بود، نيروي هوايي مشغول تمرين بود، و در آسمان به دنبالِ هواپيماي دشمن مي‌گشت. پس از مکثي براي برانگيختن دشمنِ فرضي، نور چرخيد، مثل پره‌هاي يک آسياب بادي، يا.. دوياره مثل شاخک‌هاي حشره‌ي شگفت‌انگيزي، اينجا روي سنگِ مُرده‌اي روشن شد، آنجا درختِ شاه‌بلوطي با تمام شکوفه‌هاش، و ناگهان نور مستقيماً به بالکن برخورد و براي لحظه‌اي صفحه‌اي براق درخشيد، شايد آينه‌اي بود در کيف‌دستي زني.

خانم آي‌ومي با تعجب گفت: «ببينيد!» نور گذشت، و دوباره در تاريکي به سر بردند. اضافه کرد: «هرگز حدس بزنيد، آن نور چه نشان‌م داد!» طبيعتاً حدس‌هايي زدند. رد کرد: «نه، نه، نه.» هيچ کس نتوانست حدس بزند؛ فقط خودِ او مي‌دانست، فقط او مي‌توانست بداند، چرا که تنها او نوه‌ي نوه‌ي آن مرد بود، و او بود که ماجرا را برايش گفته بود. چه ماجرايي؟ اگر دوست داشتند، مي‌توانست بازگو کند. هنوز براي نمايش وقت بود.

فکر کرد: «اما از کجا شروع کنم؟ در سال 1820.. بايد همان حدودها بوده باشد که پدربزرگ‌م پسر جواني بود. من خودم هم ديگر جوان نيستم.» -نبود، اما زيبا بود، با ظاهري مرتب.- «و پيرمردي بود، زماني که من بچه بودم -زماني که ماجرايش را برايم گفت. پيرمردِ خوش‌قيافه‌اي، با گيس سفيد و چشمانِ آبي. حتماً پسر زيبايي بوده. اما عجيب... اگرچه طبيعي‌ست.» بيشتر توضيح داد: «به خاطر طرز زندگي‌شان. اسم‌شان کُمر (Comber) بود. به دنيا پاگذاشته بودند.مردمان شريفي بودند: زمين‌هايي در يورک‌شير (Yorkshire) داشتند، اما زماني که او پسر بود، تنها برجي باقي‌مانده بود. خانه چيزي بيشتر از يک خانه‌ي رعيتي نبود، که در وسطِ مزرعه قرار داشت. ده سال پيش بازديدش کرديم، مجبور بوديم از ماشين جدا شويم و عرض مزرعه را پياده طي کنيم. جاده‌اي به خانه نيست. تنها خانه است و علف‌ها که تا در ورودي روييده‌اند. مرغ‌هايي بودند که به زمين نوک مي‌زند و بين اتاق‌ها در حرکت بودند. همه چيز از بين رفته بود. يادم است که ناگهان سنگي از برج فروافتاد.» مکثي کرد، و ادامه داد: «آنجا زندگي مي‌کردند. پيرمرد، زن و پسر. زن، همسرِ مرد يا مادرِ پسر نبود، کارگر مزرعه‌اي بود که مرد پس از مرگِ همسرش، براي زيستن با خود انتخاب کرده بود. شايد دليلي ديگر که چرا هيچ کس به ملاقات‌شان نرفت - که همه چيز از بين رفته بود. اما به ياد دارم کُتي آويخته به در و کتاب‌ها را، کتاب‌هاي قديمي، تحليل رفته. به خودش هر آنچه را که در کتاب‌ها بود آموخته بود. مي‌خواند و مي‌خواند -به من گفته بود- کتاب‌هاي قديمي را، کتاب‌هايي با نقشه‌هايي آويزان از صفحات. همه‌ي آن‌ها را بالا، بالاي برج کشانده بود -هنوز طناب و پله‌هاي شکسته آنجاست-. هنوز يک صندلي در مقابل پنجره، بدونِ ته، آنجاست، قاب پنجره شکسته و پنجره، باز، آويزان است، و منظره‌ي کيلومترها دشت.»

مکثي کرد. انگار در بالاي برج، از پنجره‌ي بازِ آويزان نگاه مي‌کرد.

گفت: «اما نتوانستيم تلسکوپ را پيدا کنيم!» در پشتِ سر، در اتاق نهارخوري، صداي بر هم خوردنِ بشقاب‌ها بلندتر شد. اما خانم آي‌ومي، در بالکن، آشفته بود چرا که نتوانسته بود تلسکوپي پيدا کند.
کسي پرسيد: «حالا چرا تلسکوپ؟»
خنديد: «چرا؟ که اگر تلسکوپ نبود، اکنون اينجا ننشسته بودم!»
و مسلماً که اکنون آنجا نشسته بود! زني ميان‌سال، با ظاهري مرتب، با چيزي آبي‌رنگ بر شانه‌هاش.

ادامه داد: «حتماً آنجا بوده، چرا که خودِ مرد به من گفت، هر شب که پيرها به تخت‌خواب مي‌رفتند، کنار پنجره مي‌نشست و با تلسکوپ به ستاره‌ها نگاه مي‌کرد. ژوپيتر، دبران، کاسيوبپا.» دستان‌ش را به سمتِ دسته‌اي ستاره که در بين درختان نمايان شده بودند تکان داد. هوا رو به تاريکي بود و نورافکن روشن‌تر به نظر مي‌رسيد، که بر آسمان مي‌گذشت و لحظه‌اي، اينجا و آنجا، مي‌ايستاد تا بر ستاره‌ها بنگرد.

ادامه داد: «آنجا بودند، ستاره‌ها. و از خودش پرسيد، -پدربزرگ‌م- پسر، که آن‌ها چه هستند؟ براي چه هستند؟ من کيستم؟ نشسته، تنها، بدونِ داشتن همصحبتي، به ستاره‌ها نگاه مي‌کرد.»

زن ساکت بود. همه به ستارگاني که از ميان درختان و در تاريکي بيرون مي‌آمدند نگريستند. ستاره‌ها ابدي مي‌مانستند، بدون تغيير. همهمه‌ي شهر لندن فروکش کرده بود. صدها سال به نظر هيچ مي‌آمد. احساس کردند که پسر هم با آن‌ها به ستاره‌ها مي‌نگرد. انگار در کنار او بودند، در برج، و از وراي دشت به ستارگان نگاه مي‌کردند.

سپس صدايي از پشت سر گفت: «شما حق داريد. جمعه.»
همه چرخيدند، برگشتند و دوباره انگار در بالکن رها شده باشند.
زن زمزمه کرد: «اه، اما کسي نبود که به او بگويد..» زوجي برخاستند و قدم‌زنان دور شدند.

ادامه داد: «تنها بود. يک روز خوب تابستان بود. در ژوئن، يکي از آن روزهاي تمام‌عياري که انگار همه چيز در گرما ثابت شده است. مرغ‌هايي بودند که به زمين مزرعه، حياط، نوک مي‌زدند؛ اسب پير که در اصطبل پا بر زمين مي‌کوفت و پيرمرد که در پشتِ عينک‌ش چرت زده بود. زن سطل‌ها را در آشپزخانه تميز مي‌کرد. شايد سنگي از برج فروافتاده بوده. انگار که روز تمامي نداشت. و او هر چه که مي‌کرد آن شب کسي را براي هم‌صحبتي نداشت. تمام دنيا در مقابل‌ش کشيده شده بود، زمين بالا و پايين مي‌رفت، آسمان به زمين مي‌پيوست، سبز و آبي، هميشه و براي هميشه سبز و آبي.»

در آن نور کم مي‌توانستند خانم آي‌ومي را ببينند که بر بالکن آويزان شده بود، و دستان‌ش به زير چانه، گويي از بالاي برج به دشت مي‌نگريست.

زمزمه کرد: «هيچ چيز نبود مگر دشت و آسمان، تا چشم کار مي‌کرد دشت و آسمان.» سپس حرکتي کرد، انگار چيزي را چرخاند تا ميزان شود. پرسید: «اما مگر زمين از درونِ يک تلسکوپ به چه شکلي ست؟» با انگشتان‌ش حرکت سريع ديگري انجام داد، انگار چيزي را مي‌چرخاند.

گفت: «مرد تلسکوپ را ميزان کرد. آن را بر زمين متمرکز کرد. بر توده‌ي تاريکي از درختان در افق. آن را متمرکز کرد تا بتواند ببيند.. هر درخت.. هر درخت، جداگانه.. و پرندگان.. در حال بالا و پايين پريدن.. و خطي از دود.. آنجا.. در ميانِ درختان.. و بعد.. پايين‌تر.. پايين‌تر.. (چشمان‌ش را پايين‌تر گرفت،).. يک خانه بود.. خانه‌اي ميان درختان.. يک خانه‌ي روستايي.. تک تکِ آجرهاش نمايان شد.. و بستِ دو سَمتِ در.. با گُل‌هايي بر آن، آبي، صورتي،.. احتمالاً يک تلمبه‌ي آب..» زن کمي مکث کرد. «و آن‌وقت، دختري از خانه خارج شد.. پوششي آبي بر سر داشت.. ايستاد.. به پرندگان غذا داد.. کبوترها.. دورش بال مي‌زدند.. سپس.. نگاه کنيد!.. يک مرد.. يک مرد!.. از آن گوشه وارد شد.. در آغوش‌ش گرفت.. يکديگر را بوسيدند.. يکديگر را بوسيدند.»

خانم آي‌ومي دستانش را گشود و بست، انگار کسي را مي‌بوسيد. «اولين بار بود که -در تلسکوپ‌ش- مي‌ديد، مردي زني را مي‌بوسد، کيلومترها آن سمتِ دشت.»
چيزي را زمين انداخت - تلسکوپ احتمالاً. صاف نشست: «به سمت پله‌ها دويد، از ميانِ زمين‌ها دويد، از راه‌هاي باريک پايين رفت و از مسير اصلي به جنگل رسيد. کيلومترها رفت و رفت و زماني به خانه رسيد که ستاره‌ها در بالاي درختان مي‌درخشيدند.. پر از گرد و خاک، عرق‌کرده.. .»

ايستاد، انگار که مرد را مي‌ديد. پرسيدند: «بعد.. و بعد؟ چه کار کرد؟ چه گفت؟ و دختر..؟»

پرتوي نوري بر خانم آي‌ومي افتاد، انگار کسي بر او لنزهاي تلسکوپي را ميزان کرده باشد. (نيروي هوايي بود، در جستجوي هواپيماي دشمن.) ايستاده بود. چيزي آبي بر سر داشت، دست‌ش را بلند کرده بود، انگار در درگاهِ در ايستاده باشد؛ متعجب. «البته، دختر.. او..» شک کرد، گويي درصدد بود بگويد «خودم بودم»، اما به يادآورد و حرف‌ش را تصحيح کرد: «او مادر مادربزرگِ من بود.» اين را گفت و به جستجوي اشارپ‌ش برگشت. صندلي‌اي در پشت سرش بود.

پرسيدند: «اما بگو، چه بر سر مرد آمد؟ مردي که از گوشه وارد شد؟»
خانم آي‌ومي زمزمه کرد: «مرد؟ اوه! آن مرد..» خم شد تا با اشارپ، کورمال کورمال به پيش برود (نورافکن از بالکن رفته بود)، گفت: «فکر مي‌کنم، ناپديد شد.»

در حالي که وسايل‌ش را در اطراف‌ش جمع مي‌کرد، اضافه کرد: «نور، تنها اينجا و آنجا مي‌افتد.» نورافکن گذشت، اکنون بر محوطه‌ي وسيع کاخ باکينگهام بود. و وقتِ رفتن به نمايش.

دوشنبه، آبان ۲۲، ۱۳۸۵

برف، برف!

I
هوا سرده، آسمونِ سفيدِ ابري قصدِ باريدن نداره، خشکيِ سرما زندگيِ روزمره‌ي مردم رُ کرخت کرده، حرکتِ مردم کند شده، و انگار زمان ميلي به گذشتن نداره. پسر در چهار متري دختر ايستاده، بدون هيچ حرفي، فقط چهار متر اون‌ورتر، و هر کدام به سمتي خيره شدن، انگار که از حضور همديگه بي‌خبر باشن، حتا زماني که آشفته به سمتِ هم مي‌چرخن، باز سوي نگاه‌شون به دوردست‌هاست، به جايي که نيازي به يک لبخندِ کوچک يا سلامِ مؤدبانه‌ي رسمي نيست. چشمانِ پسر به جايي -نامعلوم شايد- خيره شده، بدونِ تحرک، که شانه‌هاش در هم مي‌شکنن، و بعد زانوهاش. حالا پسر روبه‌روي چشمانِ دختر در حالِ ناز خريدن و گفتنِ حرف‌هايي هست که مستقيماً از اعماق قلب‌ش فوران مي‌کنن، و بدونِ نياز به فکر، سانسور يا در نظر گرفتن موقعيت خاصي، هر چه که هست رُ به زبان مي‌آره.

II
دختر به دوردست‌ها خيره شده، شايد در انتظار کسي -چه بي‌پايان!-؛ دوستي يا غريبه‌اي. بادِ خشک در حال وزيدنه. پسر لحظه‌اي شک مي‌کنه، بعد، با بوسيدنِ چشم‌ها شروع مي‌کنه، و به ياد مي‌آره نفريني رُ که در تمام عمر حمل مي‌کرده، هنوز سنگيني ترس‌آوري رُ بر شانه‌هاش حس مي‌کنه، و دستانش رُ بر شانه‌ي دختر مي‌ذاره، اما هيچ چيز تغيير نمي‌کنه، چشم‌هاش به تيرگي مي‌رسن، لحظه‌اي دست پس مي‌کشه، دختر همچنان بدونِ احساسِ خاصي به دوردست‌ها خيره شده، پسر مصمم‌تر، از چشم‌هاي دختر فرو مي‌ريزه، لابه مي‌کنه، گذشته‌ش رُ به ياد مي‌آره و از همه چيز توبه مي‌کنه، اما سرماي تنِ دختر با اين هواي داغ و نفس‌هاي دم‌دار حل شدني نيست.

III
چند ثانيه بعد، صداي باد که در سپيدارهاي اطراف مي‌پيچه، آسمونِ ابري رعدي مي‌زنه، ولي نمي‌باره. کرختيِ هوا دنيا رُ محو کرده. دختر بعد از کمي مکث، همچنان منتظر، به سمتي حرکت مي‌کنه، و پسري که سرش رُ ميانِ دستانش گرفته، در گوشه‌اي خاموش فرياد مي‌کشه. خوب مي‌دونه اين بار شانسي نداره، پس فکر دکترِ و اورژانس رُ از سرش بيرون مي‌کنه، و سعي مي‌کنه به ياد بياره دستانِ گرم دختري رُ که، دختري رُ که... اما ديگه هيچ چيز به يادش نمي‌اد، مگر دردِ تنهايي لحظه‌ی مرگ‌ش رُ.

IIII
البته، کمتر پيش مي‌اد روحي که دير با دنياي جديدش خو بگيره.

جمعه، شهریور ۳۱، ۱۳۸۵

پرندگان می‌روند در پرو می‌میرند - رومن گری

پرندگان می‌روند در پرو می‌میرند
رومن گاری (يا رومن گري) Romain Gary
ابوالحسن نجفی
کتاب زمان / 1352


بیرون آمد، روی ایوان ایستاد و دوباره مالکِ تنهایی خود شد؛ تپه‌های شنی، اقیانوس، هزاران پرنده‌ی مُرده در ماسه، یک زورق، یک تور ماهیگیری زنگ‌زده، و گاهی چند علامت تازه: استخوان‌بندی یک نهنگِ به خشکی افتاده، جای پاها، یک رج قایق ماهیگیری در دوردست، آنجا که جزیره‌های گوانو* در سفیدی با آسمان هم‌چشمی می‌کردند. قهوه‌خانه روی پایه‌های چوبی، میان ماسه‌زار، بنا شده بود. جاده از صد متری می‌گذشت؛ صدای آن شنیده نمی‌شد. پلِ متحرکی به شکلِ پلکان از قهوه‌خانه تا روی ساحل پایین می‌آمد. از وقتی که دو راهزن از زندانِ «لیما» گریخته و او را در خواب با ضربه‌ی بطری بیهوش کرده بودند –و صبح آن‌ها را مست و لایعقل در گوشه‌ی نوشگاهِ قهوه‌خانه افتاده دیده بود– شب‌ها پل را بالا می‌کشید.

به نرده تکیه داد و سیگار اول را کشید و مشغول تماشای پرندگان شد که روی ماسه‌ها افتاده بودند؛ چند تایی از آن‌ها هنوز بال و پر می‌زدند. کسی هرگز نتوانسته بود برای او توضیح بدهد که چرا پرندگان از جزیره‌های میانِ دریا برمی‌خاستند تا بیایند و روی این ساحل، در فاصله‌ی ده کیلومتری شمالِ لیما، جان بدهند: هرگز نمی‌شد که بالاتر يا پایین‌تر بروند، درست روی همین حاشیه‌ی باریکِ شنی که طول‌ش دقیقاً سه کیلومتر بود. شاید اینجا برای آن‌ها مکانِ مقدسی بود، مانند شهر «بنارس» در هند که مؤمنان برای مُردن به آنجا می‌رفتند؛ پیش از آنکه جان از تن‌شان پرواز کند می‌آمدند و لاشه‌ی خود را روی خاک می‌افکندند. یا شاید، ساده‌تر، از جزیره‌های گوانو که صخره‌هایی لخت و سرد بود، هنگامی که خون در تن‌شان شروع به ماسیدن می‌کرد و همان مایه نیرو برای‌شان می‌ماند که دریا را بپیمایند، یک راست می‌پریدند تا خود را در اینجا به ماسه‌ی گرم و نرم برسانند.

به هر حال، باید این را قبول کرد؛ همیشه برای همه چیز توضیحی علمی هست. البته می‌توان به شعر پناه برد، یا با اقیانوس عهدِ دوستی بست، به صدایش گوش داد، یا نیز به رازهای طبیعت هم‌چنان اعتقاد داشت. کمی شاعر، کمی خیال‌پرست.. به «پرو» پناه می‌آوری، در پای جبالِ «‌اند»، روی ساحلی که همه چیز به آن ختم می‌شود –پس از آنکه در اسپانیا با فاشیست‌ها، در فرانسه با نازی‌ها، در کوبا با غاصب‌ها جنگیده‌ای– زیرا که در چهل و هفت سالگی هر چه باید بدانی دانسته‌ای و دیگر انتظاری نه از هدف‌های بزرگ داری و نه از زن‌ها: به منظره‌ای زیبا دل خوش می‌کنی. مناظر کمتر به تو نارو می‌زنند. کمی شاعر، کمی خیال.. وانگهی شعر را روزی به شیوه‌ی علمی توضیح خواهند داد، به عنوانِ یک پدیده‌ی مترشح داخلی بررسی خواهند کرد. علم از همه سو مظفرانه بر انسان تاخت آورده است. مالکِ قهوه‌خانه‌ای در ماسه‌زارهای ساحل پرو می‌شوی و تنها مونس‌ت اقیانوس است. اما برای این هم دلیلی هست؛ مگر نه اینکه اقیانوس تصویرِ زندگیِ ابدی، وعده‌ی ادامه‌ی حیات و تسلای آخرین است؟ کمی شاعر، کمی.. خدا کند که روح وجود نداشته باشد؛ این تنها راه است برای او که اغفال نشود، به دام نیفتد. دانشمندان به زودی وزنِ دقیق، درجه‌ی غلظت، سرعتِ عروج آن را ‌اندازه خواهند گرفت.. وقتی آدم فکر میلیاردها روح را می‌کند که از آغازِ تاریخ تا امروز پریده و رفته‌اند گریه‌اش می‌گیرد؛ یک منبع عظیم نیرو که به هدر رفته است. اگر سدهایی ببندند تا آن‌ها را هنگام عروج جذب کنند، نیرویی به دست می‌آید که با آن می‌توان سراسر زمین را روشن کرد. به زودی انسان تماماً قابل استفاده خواهد شد. مگر نه اینکه از مدت‌ها پیش زیباترین رویاهایش را گرفته‌اند تا از آن‌ها جنگ و زندان بسازند؟

در ماسه، بعضی از پرندگان هنوز سرپا ایستاده بودند؛ همان‌هایی که تازه رسیده بودند. به جزیره‌ها می‌نگریستند. جزیره‌ها، میانِ دریا، پر از گوانو بودند؛ یک صنعتِ بسیار سودآور، و بهره‌ی کوددهی یک مرغ ماهی‌خوار در طولِ زندگی‌اش می‌تواند تمام افراد یک خانواده را در همان مدت زمان خوراک بدهد. پس پرندگان که ماموریت‌شان را در این دنیا انجام داده بودند به اینجا می‌آمدند تا بمیرند. روی هم رفته خود او می‌توانست ادعا کند که ماموریتش را به انجام رسانده است؛ آخرین بار در کوه‌های سیرا مادره در کوبا. بهره‌ی خیال‌پردازی یک روح شریف می‌تواند یک حکومتِ پلیسی را در همان مدت زمان خوراک بدهد. کمی شاعر و.. والسلام. به زودی به ماه خواهند رفت و دیگر ماه هم نخواهد بود. سیگارش را توی ماسه‌ها ‌انداخت.

ناگهان با میل شدیدی به مُردن و با حالتی ریشخندآمیز‌ اندیشید: «البته یک عشقِ بزرگ می‌تواند این همه را سر و سامان بدهد.» گاهی صبح‌ها تنهایی به همین نحو به سراغش می‌آمد؛ تنهاییِ بد، همان که خردت می‌کند و نه آن که یاری‌ات دهد تا نفس بکشی. به طرفِ چرخ و قرقره خم شد، طناب را گرفت، پل را پایین برد، به اطاق برگشت تا صورتش را بتراشد. مثل هر روز صبح با تعجب در آینه به چهره‌ی خود نگریست و با تمسخر به خود گفت: «من این را نخواسته بودم!» با آن موهای خاکستری و با آن چین و چروک‌ها معلوم بود که تا یکی دو سال دیگر به چه صورت درمی‌آمد؛ دیگر چاره‌ای نداشت جز اینکه به وقار و تشخص پناه ببرد. چهره‌اش دراز و باریک بود، با چشم‌هایی خسته که آنچه می‌توانست می‌کرد. دیگر به کسی نامه نمی‌نوشت، از کسی نامه برایش نمی‌رسید، کسی را نمی‌شناخت؛ از دیگران بریده بود –مثل هر وقت که بیهوده بکوشی تا از خودت ببری.

صدای جیغ پرندگانِ دریایی برخاست: لابد یک دسته ماهی از لب ساحل می‌گذشت. آسمان سراسر سفید بود، جزیره‌های میانِ آب زیر نورهای پیش‌رسِ آفتاب زرد می‌شدند، اقیانوس از رنگِ خاکستری شیری‌اش درمی‌آمد، خوک‌های آبی نزدیک موج‌شکنِ کهنه‌ی فروریخته‌ای که پشت تپه‌های شنی پنهان بود عوعو می‌کردند.

قهوه را روی آتش گذاشت و به ایوان برگشت. تازه متوجه هیکلی استخوانی شد که در پای تپه‌ای شنی، طرف راست، به شکم دراز کشیده و چهره در ماسه و بطری در دست به خواب رفته بود. در کنار او هیکلِ چنبر زده‌ی دیگری دیده می‌شد که تنها یک مایو به تن داشت و سر تا پا به رنگ‌های آبی و سرخ و زرد منقش بود، و نیز یک زنگی غول‌پیکر که طاقباز افتاده و کلاه‌گیس سفیدی به تقلید دوره‌ی لوئی پانزدهم به سر گذاشته و جامه‌ی درباری آبی‌رنگی با شلوار کوتاهی از ابریشم سفید به تن کرده و پاهایش برهنه بود؛ بازمانده‌ی آخرین موج کاروان شادی که اینک روی ماسه‌ها ته‌نشست کرده بود.

با خود گفت: حتماً سیاهی‌لشکرند. شهرداری رخت‌هاشان را تهیه می‌کرد و شبی پنجاه پشیز به آن‌ها می‌داد. سرش را به چپ چرخاند، به طرف مرغانِ ماهی‌خوار که مانندِ ستونی از دودِ سفید و خاکستری بالای سر ماهیان موج می‌خوردند، و زن را دید. پیراهنی به رنگِ زمرد بر تن داشت. شالی به رنگِ سبز در دست، و به طرفِ تخته‌سنگ‌های میانِ دریا پیش می‌رفت. شال را به دنبال خود روی آب می‌کشید، سرش را بالا گرفته بود، موهای پریشانش روی شانه‌های عریانش ریخته بود. آب تا کمرش می‌رسید و گاهی، همین که اقیانوس نزدیک‌تر می‌آمد، زن روی پاهایش می‌لرزید؛ امواج در بیست متری مقابل او می‌شکستند و این بازی لحظه به لحظه خطرناک‌تر می‌شد. مرد باز هم لحظه‌ای تأمل کرد، اما زن باز نمی‌ایستاد، همچنان پیش می‌رفت و اقیانوس با جنبشی پلنگ‌سان، هم سنگین و هم نرم، خیز می‌گرفت: یک جست می‌زد و کار تمام بود.

مرد از پلکان پایین رفت، به سوی او شتافت. گاهی پرنده‌ای را زیر پایش حس می‌کرد، اما اغلب مرده بودند، همیشه شب‌ها می‌مردند. گمان کرد که به موقع نخواهد رسید؛ موجی قوی‌تر هجوم می‌آورد و آن وقت دردسرها شروع می‌شد؛ تلفن به پلیس، جواب به سوالات.

عاقبت خود را به او رساند، بازویش را گرفت. زن چهره‌اش را به سوی برگرداند و آب لحظه‌ای از سر هر دو گذشت. بازویش را محکم در دست فشرد و او را به سمت ساحل کشاند. زن مقاومتی نکرد، خود را به دست او سپرده بود. مرد بی آنکه به پشت بنگرد لحظه‌ای روی ماسه‌ها پیش رفت، سپس ایستاد. پیش از آنکه به او نگاه کند ‌اندکی مردد ماند؛ آخر گاهی در این موارد از دیدنِ قیافه‌ای ناخوشایند سَر می‌خورد. اما این بار سر نخورد. قیافه‌ای بود بسیار ظریف، بسیار رنگ‌پریده، و چشم‌هایی سخت جدی، سخت درشت، در میان قطره‌های آب که برازنده‌ی آن‌ها بود. گردنبندی از الماس به دور گردن و نیز گوشواره‌ها و انگشتری‌ها و دستبندهایی به خود آویخته داشت. شال سبزش را همچنان در دست می‌فشرد. مرد از خود پرسید که این زن اینجا چه می‌کند، از کجا آمده است، با این طلاها و الماس‌ها و زمردها، در ساعت شش صبح، ایستاده بر ساحلی دور افتاده، میان پرندگانی مرده.

زن به انگلیسی گفت:
- بهتر بود ولم می‌کردید.

گردنش چنان لطیف و شکننده و چنان ظریف و خوش‌تراش بود که همه‌ی سنگینی سنگ‌های الماس را هویدا می‌کرد و خاصیتِ تابندگی را از آن‌ها می‌گرفت. مرد هنوز مچ او را در دست داشت.

- می‌فهمید چه می‌گویم؟ من زبان اسپانیایی نمی‌دانم.

- اگر چند قدم دیگر پیش می‌رفتید موج شما را می‌برد. جریان آب اینجا خیلی قوی است.

زن بی اعتنا شانه‌هایش را بالا ‌انداخت. چهره‌ای کودکانه داشت که همه‌اش چشم بود. مرد پیش خود گفت: «غم عشق، این کارها را غم عشق می‌کند.»

زن پرسید:
- این پرنده‌ها از کجا آمده‌اند؟

- از جزیره‌های میانِ دریا. جزیره‌های گوانو. آنجا زندگی‌شان را می‌کنند و اینجا برای مردن می‌آیند.

- چرا؟

- نمی‌دانم. همه جور دلیلی آورده‌اند.

- و شما؟ شما برای چه به اینجا آمده‌اید؟

- این قهوه‌خانه مالِ من است. من اینجا زندگی می‌کنم.

زن پرندگانِ مرده را پیش پایش تماشا می‌کرد. مرد نمی‌دانست که آیا اشک است یا قطره‌های آب که بر گونه‌های او روان است. زن همچنان روی ماسه‌ها به پرندگان می‌نگریست.
- حتما دلیلی دارد. همیشه دلیلی هست.

نگاهش را به سمت تپه‌ی شنی گرداند که در پای آن همان هیکل استخوانی و آن وحشیِ نقش و نگاری و آن زنگی کلاه‌گیس به سر و جامه‌ی درباری به بر، هنوز روی ماسه‌ها در خواب بودند. مرد گفت:
- کاروان شادی است.

- می‌دانم.

- کفش‌هاتان را کجا گذاشته‌اید؟

زن نگاهش را زیر‌انداخت.
- یادم نمی‌آید.. نمی‌خواهم یادم بیاید.. چرا مرا نجات دادید؟

- خوب دیگر. بیایید برویم.

لحظه‌ای او را روی ایوان تنها گذاشت و با یک فنجانِ قهوه‌ی داغ و یک گیلاس کنیاک به سرعت برگشت. زن پشتِ میزی روبه‌روی او نشست و با دقتِ بسیار نگاهش را بر چهره‌ی او دوخت و بر یک يکِ اجزای آن مکث کرد. مرد لبخندی زد و گفت:
- حتما دلیلی هست.

زن گفت:
- بهتر بود ولم می‌کردید.

و به گریه افتاد. مرد دستش را بر شانه‌ی او گذاشت، بیشتر برای قوت دادن به خود تا برای کمک کردن به او.
- درست می‌شود. مطمئن باشید.

- گاهی دیگر ذله می‌شوم. دیگر ذله شده‌ام. دیگر نمی‌توانم این جور ادامه بدهم..

- سردتان نیست؟ نمی‌خواهید رخت‌هاتان را عوض کنید؟

- نه، متشکرم.

اقیانوس به صدا درآمده بود؛ نه بر اثر مد، بر اثر برخوردِ موج به ساحل که در این ساعت شدت می‌یافت. زن سرش را بلند کرد:
- شما تنها زندگی می‌کنید؟

- تنها.

- آیا من می‌توانم اینجا بمانم؟

- تا هر وقت که دلتان بخواهد.

- دیگر نمی‌توانم، دیگر طاقت ندارم. دیگر نمی‌دانم چه کار کنم..

هق هق می‌گریست. در این لحظه بود که آنچه مرد حماقتِ شکست‌ناپذیر می‌نامید دوباره به سراغش آمد و گرچه خود کاملاً به آن آگاه بود، گرچه عادت داشت که همیشه ببیند که هرچه به آن دست می‌زند ویران می‌شود، ولی این بود که بود، کاری نمی‌شد کرد؛ چیزی در او بود که نمی‌خواست دست بردارد و تسلیم شود، و همیشه به همه‌ی دام‌های امید می‌افتاد. در ته دل به سعادتی ممکن اعتقاد داشت که در عمق زندگی پنهان است و ناگهان سربرمی‌آورد تا در دم غروب همه جا را روشن کند. نوعی حماقت مقدس در او بود، نوعی معصومیت که هیچ شکستی، هیچ خطای منکری هرگز نتوانسته بود آن را از میان ببرد، نیرویی از امید، امیدِ واهی، که او را از میدان‌های جنگ در اسپانیا تا نهانگاه‌های ورکور در فرانسه و کوه‌های سیرا مادره در کوبا کشانده بود و نیز به طرفِ دو سه زن که همیشه، در لحظاتِ بزرگِ ترک و تسلیم، آن‌گاه که هر امیدی باطل می‌نماید، می‌آیند تا تو را وسوسه کنند و به زندگی باز گردانند. با این همه، سرانجام گریخته و به این ساحل پرو آمده بود، همچنان که دیگران به صومعه می‌روند یا روزگار خود را در غاری از جبال هیمالیا به سر می‌آورند. او در کنار اقیانوس می‌زیست همچنان که دیگران در کنار آسمان؛ یک ماوراءالطبیعه‌ی زنده، هم متلاطم و هم آرام، فراخنای سکون‌بخشی که هر بار نگاهت بر آن بیفتد تو را از تو می‌رهاند. بی‌نهایتی در دسترس، که زخم‌هایت را می‌لیسد و یاری‌ات می‌کند تا از جهان دست بشویی.

اما این زن چنان جوان بود و چنان درمانده، و با چنان اعتمادی به او می‌نگریست، و مرد آمدنِ پرندگان و مردنِ آن‌ها را بر این ماسه‌زارها چندان دیده بود که ناگهان فکر نجات یکی از آن‌ها، زیباترین‌شان، فکر حمایت از آن و نگهداری آن برای خود، در اینجا، در انتهای جهان، و بدین‌سان توفیق در زندگی، در پایان این راه‌پیمایی طولانی، به یک دم همه‌ی خامی و سادگی او را –که لبخندِ تمسخرآمیز و قیافه‌ی سرخورده‌اش هنوز می‌کوشیدند تا آن را بپوشانند– به او باز پس داد. و این همه چه آسان به دست آمده بود. زن سر برداشت و به او نگریست و با صدایی کودکانه و با نگاهی تضرع‌آمیز –که آخرین قطره‌های اشکش آن را زلال‌تر کرده بود– گفت:
- من می‌خواهم اینجا بمانم، خواهش می‌کنم.

با این همه، مرد آزموده و آگاه بود؛ همیشه موج نهم تنهایی، قوی ترین موج، همان که از دورترین نقطه می‌آید، از دورترین جای دریا، همان است که تو را سرنگون می‌کند و از سرت می‌گذرد و تو را به اعماق می‌کشاند، و سپس ناگهان رهایت می‌کند، همان قدر که فرصت کنی تا به سطح آب بیایی، دست‌هایت را بالا ببری، بازوهایت را بگشایی و بکوشی تا به نخستین پرِ کاه بچسبی. تنها وسوسه‌ای که کس هرگز نتوانسته است بر آن غالب شود؛ وسوسه‌ی امید. با تعجب از این پافشاریِ خارق‌العاده‌ی جوانی در خود، سرش را به چپ و راست تکان داد؛ در آستانه‌ی پنجاه سالگی، این عارضه در نظر او واقعاً یأس‌آور بود.
- بمانید.

دست او را در دست گرفته بود. این بار متوجه شد که تنِ زن در زیر پیراهن بلندش کاملاً برهنه است. دهان گشود تا از او بپرسد که از کجا آمده است، کیست، اینجا چه می‌کند، برای چه می‌خواست بمیرد، چرا در پشتِ پیراهن شب‌ش و گردنبند الماس‌ش و دست‌های پوشیده از طلا و زمردش، تن برهنه است. و به افسردگی لبخند زد؛ این شاید تنها پرنده‌ای بود که می‌توانست به او بگوید که چرا در این ماسه‌زار به گِل نشسته است. حتما دلیلی داشت، همیشه دلیلی هست، اما بهتر است که آن را نداند. آفاق را علم تبیین می‌کند، موجودات را روانشناسی تشریح می‌کند، اما هر کس خود باید از خود دفاع کند، خود را وا ننهد، نگذارد تا آخرین ریزه‌های توهمش ربوده شود.

ساحل و اقیانوس و آسمانِ سفید از پرتوی تابنده به سرعت روشن می‌شدند و از آفتاب ناپیدا فقط همین رنگ‌های زمینی و دریایی که جان می‌گرفتند به چشم می‌خورد. پستان‌های زن در زیر پیراهنِ خیس‌ش به تمامی هویدا بود. در وجود او چنان نازکی و ظرافتی حس می‌شد، در چشمان زلالش –‌اندکی درشت و خیره– و در لطافت هر حرکت شانه‌اش چنان معصومیتی بود که ناگهان جهان به گردِ تو سبک‌تر و حملش آسان‌تر می‌نمود، و عاقبت ممکن می‌شد که آن را در بغل بگیری و به سوی سرنوشت بهتری ببری. برای اینکه بتواند در برابر این نیاز به حمایت کردن که بر بازوهایش، بر شانه‌هایش، بر دست‌هایش چیره می‌شد، از خود دفاع کند، با تمسخر‌ اندیشید: «ژاک رنیه، تو هیچ وقت عوض نخواهی شد.» زن گفت:
- خداوندا، دارم از سرما هلاک می‌شوم.

- از این طرف بیایید.

اطاقش پشت نوشگاه بود. پنجره‌های آن هم رو به ماسه‌زار و هم رو به اقیانوس باز می‌شد. زن لحظه‌ای پشت شیشه‌ی پنجره ایستاد. مرد او را دید که نگاهی سریع و دزدانه به سمتِ راست افکند. سرش را به همان سو گرداند: هیکل‌استخوانی در پای تپه چندک زده بود و از دهانه‌ی بطری می‌نوشید، زنگی در جامه‌ی درباری زیر کلاه‌گیس سفیدش که تا روی چشمانش لغزیده و پایین آمده بود، هم‌چنان در خواب بود، مردی که تنش را به رنگ‌های آبی و سرخ و زرد آغشته بود، دوزانو نشسته و به یک جفت کفشِ زنانه‌ی پاشنه‌بلند که در دست داشت خیره می‌نگریست. چیزی گفت و قهقهه خندید. هیکل‌استخوانی از نوشیدن باز ایستاد، دست دراز کرد، از روی ماسه‌ها یک پستان‌بند برداشت، آن را به لب‌هایش برد، سپس به اقیانوس افکند. اینک دستش را روی قلبش گذاشته بود و شعر می‌خواند. زن گفت:
- حق بود ولم می‌کردید تا بمیرم. نمی‌دانید چه وحشتناک است.

چهره‌اش را میان دست‌هایش پنهان کرد. هق هق می‌گریست. مرد یک بار دیگر کوشید تا نداند، تا نپرسد. زن گفت:
- نمی‌دانم چطور شد که همچه شد. من توی خیابان بودم، میان جمعیتِ کاروانِ شادی، آن‌ها مرا توی ماشین کشاندند و به اینجا آوردند، و بعد.. و بعد..

و مرد ‌اندیشید: همین است، همیشه دلیلی هست؛ حتا این پرندگان بی‌دلیل از آسمان نمی‌افتند. بسیار خوب. رفت و تا زن لخت می‌شد حوله‌ی تن‌پوشی با خود آورد. از شیشه‌ی پنجره به آن سه مرد پای تپه نگریست. تپانچه‌ای در کشوی میزش داشت، اما آناً از این خیال درگذشت؛ خود به زودی می‌مردند و چه بسا با مرگی بسیار سخت‌تر. مردِ نقش و نگاری هم‌چنان کفش‌ها را در دست داشت. چنین می‌نمود که با آنها حرف می‌زند. هیکل استخوانی می‌خندید. زنگی در جامه‌ی درباری زیر کلاه‌گیس سفیدش خواب بود. آن‌ها در پای تپه رو به اقیانوس، میان هزاران پرنده‌ی مرده افتاده بودند. زن حتماً فریاد کشیده، دست و پا زده، استغاثه کرده، مدد طلبیده بود، و مرد هیچ نشنیده بود. با این همه خوابش سبک بود؛ برخورد بال پرستویی دریایی بر بام خانه‌اش کافی بود تا او را بیدار کند. اما لابد صدای اقیانوس روی صدای زن را پوشانده بود.

مرغانِ ماهی‌خوار در روشنایی فلق با فریادهای خشن می‌چرخیدند و گاهی همچو سنگ از دهانِ قلماسنگ به عزم دسته‌ی ماهیان، خود را در آب پرتاب می‌کردند. جزیره‌های میان دریا راست از فراز افق سر برآورده بودند، سفید همچون گچ. آن‌ها گردنبندِ الماس و انگشتری‌های او را ندزدیده بوده‌اند، واقعاً نظری به اموال او نداشته‌اند. شاید به هر حال می‌بایست آن‌ها را کشت تا لااقل ‌اندکی از آنچه را که بوده‌اند باز پس گرفت. زن چند ساله بود؟ بیست و یک؟ بیست و دو؟ تنها به «لیما» نیامده بود. آیا پدری، شوهری داشت؟ آن سه مرد عجله‌ای به رفتن نداشتند. به نظر نمی‌رسید که از پلیس پروایی داشته باشند. با فراغِ بال در کنار اقیانوس گرم گفت و شنود بودند. آخرین بقایای کاروان شادی بودند که آن‌ها را سرشار و بختیار کرده بود.

همین که برگشت، زن میانِ اطاق ایستاده بود و به پیراهن خیس‌ش می‌پیچید. کمکش کرد تا لخت شود، کمکش کرد تا حوله را به بر کند، لحظه‌ای تن او را که در آغوش‌ش می‌لرزید و می‌تپید حس کرد، گوهر‌ها بر تن برهنه‌اش می‌درخشیدند. زن گفت:
- نبایست از هتل درآمده باشم. بهتر بود خودم را توی اطاق حبس می‌کردم.

مرد گفت:
- آن‌ها جواهراتتان را ندزدیده‌اند.

می‌خواست اضافه کند که بختتان بلند بوده است، اما فقط گفت:
- می‌خواهید به کسی خبر بدهم؟

زن انگار گوش نمی‌داد. گفت:
- دیگر نمی‌دانم چه کنم، نه، حقیقتاً می‌گویم. دیگر نمی‌دانم.. شاید بهتر باشد که به طبیب مراجعه کنم.

- فکرش را می‌کنیم. فعلا دراز بکشید. بروید زیر پتو. دارید می‌لرزید.

- سردم نیست. اجازه بدهید که من اینجا بمانم.

روی تختخواب دراز کشیده و پتو را تا زیر چانه آورده بود. با دقت به او می‌نگریست.
- از من که دلخور نیستید، نه؟

مرد لبخند زد، روی تخت نشست، موهای او را نوازش کرد، گفت:
- ‌ای بابا، این چه حرفی است؟ با این حال..

زن دستِ او را گرفت و به گونه و سپس به لب‌های خود فشرد. چشم‌هایش درشت بود. چشم‌هایی بی‌پایان، سیال، ‌اندکی خیره، با درخشش‌ای زمردین، مانند اقیانوس.
- اگر می‌دانستید..

- فکرش را نکنید.

زن چشم‌هایش را بست، گونه‌اش را در کف دست او خواباند.
- می‌خواستم تمامش کنم، باید تمامش کنم. دیگر نمی‌توانم زندگی کنم. دیگر نمی‌خواهم. از تنم منزجرم.

همچنان چشم‌هایش را بسته بود. لب‌هایش‌ اندکی می‌لرزید. مرد هرگز چهره‌ای چنین پاک و بی‌غش ندیده بود. سپس زن چشم‌هایش را گشود، به او نگریست و چنانکه صدقه بطلبد، گفت:
- از من منزجر نیستید؟

مرد خم شد و لب‌های او را بوسید. احساس می‌کرد که زیر سینه‌اش دو پرنده‌ی گرفتار را به بند کشیده است. ناگهان آشفته و دگرگون شد. آمیزه‌ای از ننگ و خشم. اما با سرشت خود چه می‌توانست بکند؟ کودکان را دیده بود که روی ماسه‌ها، به جستجوی پرندگانی که هنوز جان داشتند، می‌دویدند تا جان آن‌ها را با یک ضرب لگد بگیرند. چندتایی از آن‌ها را زده بود، اما اینک خودِ او بود که به ندای این ظرافت آزرده تسلیم می‌شد و می‌خواست تا بازمانده‌ی جان او را بستاند، و روی پستان‌های او خم می‌شد و لب‌هایش را آرام روی لب‌های او می‌گذاشت. بازوهای او را دور شانه‌های خود حس می‌کرد.

زن با لحنی مطنطن گفت:
- از من منزجر نیستید.

مرد کوشید تا مقاومت کند. فقط موج نهم تنهایی بود که از سر او می‌گذشت، اما او نمی‌خواست کشانده شود. فقط می‌خواست به همین گونه باز هم چند ثانیه‌ای بماند، چهره‌اش را بر گردن او بگذارد و جوانی او را تنفس کند.

زن گفت:
- خواهش می‌کنم. کمکم کنید که فراموش کنم. کمکم کنید.

زن دیگر نمی‌خواست که هرگز از کنار او برود. می‌خواست اینجا بماند، در این کلبه‌ی چوبی، در این قهوه‌خانه‌ی بدمشتری، در کرانِ جهان. زمزمه‌اش چنان مصرانه بود، در چشمانش چنان استرحامی بود، در دستانِ ظریفش که شانه‌های او را می‌فشرد چنان بشارتی بود که ناگهان مرد احساس کرد که، با همه‌ی آن احوال، زندگی‌اش را نباخته است و غفلتاً در دم آخر موفق شده است. تنِ زن را به خود فشرده بود، گاهی سرش را آرام در دست‌های او بلند می‌کرد و در همان حال، سال‌های تنهایی باز می‌گشتند و روی شانه‌های او می‌شکستند و موج نهم او را سرنگون می‌کرد و همراه خود به دریا می‌کشاند.

زن زمزمه کرد:
- باشد، حرفی ندارم.

همین که موج باز پس رفت و مرد دوباره خود را بر کرانه یافت، حس کرد که زن می‌گرید. او را به حال خود گذاشت بی آنکه چشم بگشاید و بی آنکه پیشانی‌اش را که بر گونه‌ی او گذاشته بود بلند کند؛ هم اشک‌های او را حس می‌کرد که جاری بود و هم قلب او را که چسبیده به سینه‌اش می‌تپید.

سپس زمزمه‌ی گفتگویی و صدای پایی از روی ایوان شنید. به یاد آن سه مرد پای تپه افتاد. با یک جست از جا برخاست تا برود و تپانچه‌اش را بردارد. کسی روی ایوان راه می‌رفت، خوک‌های آبی در دوردست عوعو می‌کردند، پرندگان دریایی میانِ آسمان و آب جیغ می‌کشیدند، موجی عظیم که از اعماق برخاسته بود بر ساحل خورد و شکست و روی همه‌ی صداها را گرفت، سپس باز پس رفت و پشتِ سرِ خود فقط خنده‌ی خشک و کوتاه و افسرده‌ای باقی گذاشت و صدای مردی که به انگلیسی می‌گفت:
- جهنم و لعنت، عزیز من، جهنم و لعنت. بله، کلمه‌اش همین است. دیگر دارم ذله می‌شوم. آخرین بار است که من با او دور دنیا را می‌گردم. آدم‌های دنیا مسلماً حد و حصر ندارند.

لای در را گشود. مردی با لباس اسموکینگ به سن پنجاه، نزدیک میز ایستاده و بر عصایی تکیه داده بود و با شال سبزی که زن، پهلوی فنجانِ قهوه‌اش گذاشته بود بازی می‌کرد. سبیلِ نازکِ خاکستری رنگی داشت و نوارهای کاغذی رنگینِ جشن شبانه روی شانه‌هایش افتاده بود و دست‌هایش می‌لرزید و چشم‌هایش آبی و نمناک بود و رنگش به رنگ پوستِ آدم‌های میخواره و حالتِ مبهم قیافه‌اش یا متشخص یا فاسد، و اجزای چهره‌اش ریزه‌نقش و نامشخص که خستگی آن‌ها را محوتر و آشفته‌تر کرده بود و موهایی که رنگ شده، که به کلاه‌گیس می‌مانست. رنیه را لای در نیم‌گشوده دید و به طعنه لبخند زد. به شال نگریست، سپس از نو چشم‌هایش را به سوی او بلند کرد و لبخندش آشکارتر شد، تمسخرکننده و ‌اندوهگین و کینه‌توز.

در کنار او، مردِ جوان و زیبایی با لباس گاوبازان و موهایی بسیار سیاه و صاف و قیافه‌ای تلخ و گرفته، نگاهش را به زیر افکنده و به چرخ و قرقره تکیه داده بود و سیگاری در دست داشت.‌ اندکي دورتر، روی پلکانِ چوبی، دست بر نرده، راننده‌ای با لباس‌کاري خاکستری بر تن و کلاهِ کپی بر سر، ایستاده بود و پالتوی زنانه‌ای روی بازو‌ انداخته بود.

رنیه تپانچه را روی میز گذاشت، بیرون آمد و در ایوان ایستاد. مرد اسموکینگ‌پوش شال را روی میز گذاشت و گفت:
- لطفا یک بطری ویسکی، per favor..

رنیه به زبان انگلیسی جواب داد:
- این ساعت مشروب نمی‌فروشیم.

مرد گفت:
- خیلی خوب، پس قهوه می‌خوریم. تا خانم لباسشان را می‌پوشند یک قهوه برای ما بیاورید.

نگاهی آبی و‌ اندوهگین به او افکند. ‌اندامش را همچنان که بر عصا تکیه داشت کمی راست گرفت. چهره‌اش در نور پریده‌ی صبحگاهی سربی‌رنگ می‌نمود و اجزای آن در بیانِ کینه‌ای ناتوان خشکیده بود. و در همان هنگام موجی تازه رسیده قهوه‌خانه را روی پایه‌های چوبی‌اش می‌لرزاند.

- موج‌های ته دریا، اقیانوس، نیروهای طبیعت ... به گمانم شما فرانسوی باشید؟ حالم دارد سرجایش برمی‌گردد. با این حال ما نزدیک دو سال در فرانسه به سر بردیم، هیچ فایده‌ای نکرد. این هم از آن شهرت‌های کاذب است. اما بیاییم سر ایتالیا ... این منشی من که ملاحظه می‌فرمایید خیلی ایتالیایی است ... این هم هیچ فایده‌ای نکرد.

گاوباز با قیافه‌ای گرفته و درهم به پیش پای خود می‌نگریست. انگلیسی به سمت تپه‌ی شنی چرخید؛ در پای آن، هیکل‌استخوانی دست هایش را روی سینه حلقه کرده و رو به آسمان خوابیده بود، مرد برهنه‌ی سرخ و زرد و آبی روی ماسه نشسته و سرش را وا پس برده و دهانه‌ی بطری را مان لب‌ها نهاده بود، و زنگی کلاه‌گیس به سر و جامه‌ی درباری به بر ایستاده و پاها را در آب گذاشته و دکمه‌های شلوار کوتاه ابریشمی سفیدش را گشوده بود و در اقیانوس می‌شاشید.

انگلیسی با نوکِ عصایش به سوی تپه اشاره کرد و گفت:
- مطمئنم که این‌ها هم فایده‌ای نکرده‌اند. روی این زمین بعضی عملیاتِ پهلوانی هست که از حدِ قدرتِ مرد بالاتر است، حتا از حدِ قدرتِ سه مرد ... امیداورم که جواهراتشان را ندزدیده باشند. یک ثروتِ سرشار. و اداره‌ی بیمه هم خسارت را نمی‌پردازد. او را متهم به بی‌احتیاطی می‌کند. آخرش یک روز یکی گردنش را می‌پیچاند و می‌شکند. راستی؛ ممکن است به من بگویید که این همه پرنده‌ی مرده از کجا آمده‌اند؟ هزار هزار پرنده. گورستان فیل‌ها را شنیده بودم، اما گورستان پرنده‌ها ... شاید یک مرض همه‌گیر آمده باشد؟ به هر حال حتماً دلیلی هست.

مرد صدای در را که پشت سرش باز می‌شد شنید، اما سر بر نگرداند. انگلیسی کرنش کرد و گفت:
- عجب شمایید! داشتم نگران می‌شدم، عزیزم. چهار ساعت است که ما توی اتومبیل منتظر نشسته بودیم تا این موج هوس رد شود، آخر ما هر چه باشد در نوکِ دنیا هستیم، اینجا ... هزار بلا ممکن است به سر آدم بیاید.

- ولم کنید. بروید. حرف نزنید. خواهش می‌کنم ولم کنید، دست از سرم بردارید. چرا آمدید؟

- عزیزم، یک ترس و نگرانی کاملاً طبیعی..

- از شما متنفرم، از شما منزجرم. چرا مرا تعقیب می‌کنید؟ مگر به من قول ندادید..

- عزیزم، دفعه‌ی دیگر لااقل جواهراتتان را توی هتل بگذارید. بهتر است.

- چرا همیشه می‌خواهید مرا کوچک کنید؟

- منم که کوچک شده‌ام، عزیزم. لااقل بر طبق قراردادهای مرسوم. البته ما از این حرف‌ها بالاتریم. آخر ما the happy few هستیم ... اما این بار، شما حقیقتاً کمی از حد گذرانده‌اید. من از خودم نمی‌گویم! من برای هر کاری که بگویید حاضرم، خودتان که می‌دانید. دوستتان دارم. تا حالاش هم این را ثابت کرده‌ام. اما خوب، خودمانیم، ممکن بود اتفاق بدی برای شما بیفتد ... تنها خواهشی که از شما دارم این است که لااقل کمی فرق بگذارید ... میان نژادها.

- شما مستید. شما باز هم مستید.

- فقط از نومیدی است، عزیزم. چهار ساعت توی اتومبیل، همه جور فکر و خیال ... تصدیق می‌کنید که من خوشبخت‌ترین مرد روی زمین نیستم.

- ساکت باشید. آه! خدای من، ساکت باشید!

زن هق هق می‌گریست. رنیه او را نمی‌دید، اما مطمئن بود که مشت‌هایش را توی چشم‌ها فرو برده است؛ صدای هق هقی بچگانه بود. می‌کوشید تا فکر نکند، تا نفهمد. فقط می‌خواست عوعوی خوکان آبی را بشنود و جیغ پرندگان دریایی را و غرش اقیانوس را. بی‌حرکت میانِ آن‌ها ایستاده بود، چشم‌هایش را به زیر افکنده بود، و سردش بود. یا شاید هم فقط مو بر تنش راست شده بود. زن فریاد زد:
- چرا مرا نجات دادید؟ بهتر بود ولم می‌کردید. یک موج می‌آمد و کار تمام بود. دیگر ذله شده‌ام. دیگر نمی‌توانم این جور ادامه بدهم. بهتر بود ولم می‌کردید.

انگلیسی با لحنی مطنطن گفت:
- آقا، با چه زبانی تشکراتم را تقدیم شما کنم؟ باید گفته باشم: تشکراتمان را. اجازه بفرمایید ااز طرف همه‌ی ما ... ما تا ابد رهین منتِ شما خواهیم بود ... خیلی خوب، عزیزم، حالا بیایید برویم. مطمئن باشید، حالم خوب است، دیگر رنج نمی‌برم ... اما برای بقیه‌اش ... می‌رویم پیش پروفسور گوسمان در شهر مونته ویدئو. گویا نتایج معجزه‌آسایی به دست آورده است. مگر نه ماریو؟

گاوباز شانه هایش را بالا‌انداخت.

- مگر نه ماریو؟ یک مردِ بزرگ، یک طبیب صحیح‌النسب ... علم هنوز آخرین حرفش را نزده است، آب پاکی روی دست ما نریخته است. آن مردِ بزرگ همه‌ی اینها را توی کتابش نوشته است. مگر نه، ماریو؟

گاوباز گفت:
- خوب، بس است.

- یادت بیاید آن بانوی متشخص متعین را که به لذت نمی‌رسید مگر با سوارکارهایی که درست پنجاه و دو کیلو وزن داشتند ... و آن زنی را که توقع داشت موقع عمل همیشه سه ضربه‌ی کوتاه و یک ضربه‌ی بلند به در بزنند. روحیه‌ی بشر را نمی‌شود شناخت. و آن زنی را که شوهرش رئیس بانک بود و همیشه منتظر زنگ‌ِ خطر گاوصندوق می‌ماند تا حالی به حالی بشود، و البته به دردسر هم می‌افتاد، چون صدای زنگ شوهره را بیدار می‌کرد..

- خوب، بس است دیگر، راجر. هیچ خوشمزه نیست. شما مستید.

- و آن زنی را که به نتایج مطلوب نمی‌رسید مگر اینکه در همان لحظه یک تپانچه به شقیقه‌ی خود بگذارد و محکم فشار بدهد. پروفسور گوسمان همه‌شان را معالجه کرده است. خودش این‌ها را توی کتابش شرح داده است. همه‌ی آن زن‌ها به سر خانه و زندگی‌شان برگشتند و درست و حسابی مادر خانواده شده‌اند، عزیزم. جای نومیدی نیست.

زن از کنار او گذشت بی‌آنکه به او نگاهی کند. راننده پالتو را با احترام روی شانه‌هایش انداخت.
- وانگهی، مسالین** هم همین طور بود. معهذا زن امپراطور هم بود.

گاوباز گفت:
- راجر، بس کنید دیگر.

- البته آن موقع هنوز روانکاوی نیامده بود، والا پروفسور گوسمان حتماً معالجه‌اش می‌کرد. بسیار خوب، ملکه‌ی عزیزم، این جور به من نگاه نکنید. یادت بیاید، ماریو، آن زن جوان سردمزاج را که هیچ چاره‌ای نداشت مگر اینکه یک شیر پهلویش توی قفس غرش بکند. و آن زن دیگر را که، در حین عمل شوهرش می‌بایست همیشه با یک دستش روی پیانو اندوهِ شوپن را اجرا بکند. من برای هر کاری که بگویید حاضرم، عزیزم. عشق من حد و اندازه ندارد. و آن زن دیگر را که همیشه به هتل ریتس می‌رفت تا در لحظه‌ی حساس به ستون واندوم*** نگاه کند. روح آدمیزاد ناشناختنی و اسرارآمیز است! و آن زن بچه‌سال را که ماه‌عسل‌ش را در مراکش گذرانده بود و دیگر بدون صدای مؤذن کارش پیش نمی‌رفت. و بالاخره آن یک زن دیگر را که موقع حمله‌های هوایی در لندن تازه عروس بود و بعد از آن همیشه از شوهرش می‌خواست که سر بزنگاه، صدای سوتِ افتادنِ بمب را با دهانش تقلید بکند. همه‌ی این زن‌ها هم درست و حسابی مادر خانواده شده‌اند، عزیزم.

مرد جوانی که لباس گاوبازان پوشیده بود به طرف انگلیسی پیش رفت و کشیده بر او زد. انگلیسی به گریه افتاد. گفت:
- این وضع را نمی‌شود همین جور ادامه داد.

زن از پلکان پایین می‌رفت. مرد او را دید که پابرهنه از روی ماسه‌ها می‌گذشت، از میان پرندگانِ مرده. شالش را در دست داشت. نیمرخ او را می‌دید که چندان خالص و کامل بود که نه دست آدمی می‌توانست چیزی بر آن بیفزاید و نه دستِ خدا.

منشی گفت:
- خیلی خوب، راجر، بس است دیگر. آرام بگیرید.

انگلیسی گیلاس کنیاک را که زن روی میز گذاشته بود برداشت و لاجرعه سر کشید. گیلاس را سر جایش قرار داد، از کیفش یک اسکناس درآورد و آن را توی نعلبکی گذاشت. سپس خیره به تپه‌ها نگریست، آهی کشید و گفت:
- این همه پرنده‌ی مرده. حتما دلیلی هست.

آنها دور شدند. روی تپه که رسیدند، پیش از آنکه ناپدید شوند، زن ایستاد، مردد ماند، واپس نگریست. اما مرد آنجا نبود. هیچکس نبود. قهوه‌خانه خالی بود.


-------------------------------------------------

* کودِ مخصوصی است که از فضله‌ی پرندگان دریایی به دست می‌آید. سواحل و جزایر فراوانی هست –خاصه در کناره‌های پرو و شیلی– که خاکشان تمام از فضله‌ی پرندگان تشکل شده است. خواص این نوع خاک را سرخپوستان قدیم هم می‌شناختند و از آن در کشت و زرع استفاده می‌کردند. فروش این کودها منبع درآمد سرشاری برای اسپانیایی‌ها بود.

** ملکه‌ی شهوت‌رانِ روم (15-48 میلادی) که به هرزگی و عیاشی شهره بود.

*** ستونِ معروفی است در پاریس در میدانی به همین نام. این ستون که در زمان ناپلئون بناپارت به افتخار «قشون کبیر» برپا شد 44 متر ارتفاع دارد و از ذوب فلز 1200 عراده‌ی توپ که از دشمن به غنیمت گرفته شده بود ساخته شده است.





-------------------------------------------------





آری، من بسیار زیسته‌ام ./

اول. بيوگرافي:
داستان‌نويس فرانسوي، کارگردان فيلم، خلبان در جنگ جهاني دوم و سياست‌مدار. در سال 1914 با اسم Roman Kacew در شناسنامه، در شهر ويلنيوس (پايتختِ لتونينيا، قسمتي از جماهير متحد شوروي) به دنيا آمد. در همان‌جا و وارسا (پايتخت لهستان) بزرگ شد. پدرش در سال 1925 خانواده را ترک، و دوباره ازدواج کرد، و از اين زمان، رومن زير نظر مادرش بزرگ شد، در چهارده سالگي با مادرش به شهر نيس (فرانسه) مهاجرت کردند.

سپس به تحصيل «حقوق» پرداخت. در نيروي هوايي فرانسه خلباني ياد گرفت، و با حمله‌ي نازي‌ها به فرانسه در جنگ جهاني دوم، به انگليس گريخت. پس از جنگ در وزارت امور خارجه‌ي فرانسه مشغول به کار شد و در سال 1945 اولين رمان‌ش را چاپ کرد. به زودي، با انتشار بيش از سي داستان، مقاله و شرح حال، نويسنده‌ي مورد علاقه‌ي فرانسوي‌ها شد. داستان‌هاي زيادي را با اسامي مستعار چاپ کرد، گاهي با نام اميل آژار و گاهي با نام‌هاي فاسکو سينيبادلي، و شاتان بوگات.*

در سال 1952 نماينده‌ي فرانسه در سازمان ملل، در نيويورک شد، و بعد‌ها (1955) در لندن. و باز هم بعدتر (1956) سرکنسول فرانسه در لس‌آنجلس، نيويورک.

وي تنها شخصيتي بود که دو بار برنده‌ي Prix Goncourt شد؛ جايزه‌ي ساليانه‌ي ادبي نثر فرانسه که تنها يک بار به هر نويسنده تعلق مي‌گرفت. وي که در سال 1956 جايزه را برده بود، کتاب «زندگي در پيش رو» را با نام مستعار آژار Émile Ajar چاپ کرد. هيئت داوران جايزه‌ي گَن‌کور (که خصومتي هم با آقاي رومن گري داشتند) در سال 1975 با هدف کمک به نويسندگان جوان تازه‌کار، جايزه‌ي سال را به اين نويسنده‌ي گمنام اهدا مي‌کنند، و تنها زمانِ اهداي جايزه به هويت اصلي آژار پي مي‌برند!

گري در نوشتن نمايش‌نامه‌ي «طولاني‌ترين روز» (The Longest Day) و در کارگرداني فيلم «بکش!» (Kill؛ به سال 1971 و با بازي همسر دوم‌ش Jean Seberg) هم همکاري کرده است.

اولين همسر گري، خانم Lesley Blanch، نويسنده‌ی بريتانيايي، روزنامه‌نگار، ويراستار، و همچنين نويسنده‌ي «کرانه‌هاي وحشي عشق» (Wilder Shores of Love) بود که در سال 1944 ازدواج کردند و در 1961 از هم جدا شدند. از يک سال بعد تا 1970، گري با بازيگر امريکايي، Jean Seberg، زندگي کرد که از او به پسري به نام الکساندر دياگو گري رسيد.

گري در دوم دسامبر 1980، با شليک گلوله‌اي، در پاريس، به زندگي خود پايان داد، اتفاقي که نتيجه‌ي افسردگي حاصل از خودکشي Seberg (در سال 1979) بود. اکثر کارها او به انگليسي ترجمه و برخي از نوشته‌هاي او به فيلم تبديل شدند، از جمله The Roots of Heaven، فيلم White Dog و Madame Rosa. سايت romaingary.org (به فرانسوي) سايت رسمي اين نويسنده‌ي شهير فرانسوي‌ست.

* به طور غيررسمي اين کار را از کم‌رويي و عدم اعتماد به نفس‌ گري مي‌دانند، که هميشه مي‌ترسيده شهرت اوليه‌ش را از دست بدهد. براي همين کتاب‌ها و مقالات‌ش را با نام‌هاي مستعار چاپ مي‌کرد و پس از دريافت محبوبيت، نام اصلي نويسنده را فاش مي‌ساخت.



دوم. در ايران:
از بررسي کتاب‌هاي ديگر رومن گري که به فارسي ترجمه شده، ( و در بازار موجود است) در بلاگستان اين‌ها معرفي شده: میعاد در سپیده‌دم (زندگي‌نامه‌ي خودنوشت‌ش)، خداحافظ گاری کوپر، زندگی در پیش رو (+|+)، بادبادک‌ها، ليدي ال.



«ژاک رنیه» نجاتِ زن و ماندنی‌شدنِ او در قهوه‌خانه را دریچه‌ای می‌داند که به روی دنیای گم‌شده‌ای که یک عمر آرزوی آن را داشته باز شده اما هم‌زمان با آمدنِ پیرمردِ انگلیسی به دنبال زن و رفتنِ همیشگی او، دوباره تنهایی و ناامیدی به او هجوم می‌آورد و این‌بار سهمگین‌تر از گذشته؛ گوئی هیچ مفری نمی‌توان برای رهایی از آن متصور شد. / هم‌چون موج نهم تنهايي.. ./

سوم. اين داستان:
تعريفِ داستانِ «پرندگان می‌روند در پرو می‌میرند» را در کتابلاگ خواندم، و اين که کتاب (چاپ به سالِ 1357) ناياب است؛ به خاطر سانسور. تا اين که روزي حامد شاملو کپي کتاب را از بازار سياه مي‌خرد و در روز ديگري که به گفته‌ی خودش خيلي حالش گرفته بود، تنها کاري که مي‌توانست بکند تايپ کردنِ اين داستان و گذاشتن‌ش در بلاگ‌ش بود، جايي که من هم از آن‌جا داستان را خواندم. (و البته تا اين‌جاي ماجرا هنور من نقشي ندارم.)

چند روز بعد، براي دوستي خواستم داستان را بخوانم، لينک دادم، و گفت که باز نمي‌شود. چک کردم، کل وبلاگِ ما رکيکا فلزيکا حذف شده بود. شب‌ش با نويسنده‌ي بلاگ (که فعلاً در اسيد بنگ مي‌نويسد) صحبت کرديم، متن تايپ شده‌ي داستان را برايم فرستاد، و خواست در صورت امکان روي وب بگذارم. (به گفته‌ي حسين جاويد، هرچند این کار بدونِ اجازه‌ی مترجم کتاب بوده و کار درستي نيست، اما به لذت خواندنِ این داستانِ زیبا می‌ارزد!)

پ.ن. حدود دو سالي ست که تصميم گرفتم اينجا مطلبي جز از خودم نگذارم، يعني يا نوشته از من باشد يا ترجمه، اما اين بار استثناست، اول خودِ داستان. دوم موجود نبودن‌ش در هيچ کجاي ديگر!
پ.پ.ن. به دليل گرفتاري چند روزه‌ي من، تأخير در گذاشتنِ اين داستان، و درخواست ديگر خواندگان از شاملو، متن داستان در اين آدرس هم کپي شده.

چهارشنبه، شهریور ۲۲، ۱۳۸۵

روايتِ يک داستانِ سيزده پاراگرافي

خانم سالوس سانتريائوس، نويسنده‌ی پرويي کتابي داره به اسم ژورنال، که داستان زندگي خودش رُ در قالب شخصيت‌هايي که بودن (انسان‌ها) و اسم‌هايي که بايد مي‌بودن (اشباح) نوشته، و به وضوح گفته که خودش رُ از دنياي اشباح مي‌دونه از بس نتونسته در دنياي انسان‌ها به واقعيت برسه. البته اين کتاب در اصل نقدِ بزرگيه بر اجتماع اون زمانِ کشور پرو، و بررسي جزئياتِ زندگي يک دختر جوان از سن پانزده تا سي و پنج سالگي. و جلد چهارم (از کل پنج جلد) کتاب به دليل پرداختِ روايتي سيلان جريان ذهن برنده‌ي چند جايزه‌ي معتبر هم شده. بايد اضافه کنم ايشون به دليل مطرح کردن خيلي دقيق يک زندگي، و البته تابوشکني‌هاي اون زمان جامعه، از پيشروان جنبش فمينيستي پرو هم به حساب ميان.

بعد از اون، سانتريائوس در اواخر عمرش داستاني مي‌نويسه با عنوان «ژورنال دو» و در اولش ميگه: «تمام عمر به نوشتن ماجراي دختري به نام جسي مشغول بودم، دختري که از درونِ من متولد شد، و با تمام خوانندگانم از سراسر دنيا زندگي کرد. دختري که به بيست و چند زبان مختلف ترجمه شد، و همه جا مُعرفِ من بود. اما امروز که در دهه‌ي ششم زندگي هستم، بايد قبل از رفتن به تصحيح گذشته بپردازم، و گذشته‌ي من چيزي نيست جز «ژورنال».» همين! اين تنها مقدمه‌ي کتابه، کتابي که در سي و هشت فصل، سي و هشت داستان بي سر و ته رُ بيان مي‌کنه. داستان‌ها از نظر توالي زماني به هم ريخته هستن، و حتا از نظر ماجراي داستان هم بر هم مي‌پيچن (over lap مي‌شن). در صورتي که از داستان اصلي چيزي ندونين، «ژورنال دو» بيشتر به پاره‌نوشته‌هاي بي‌ربط يک آدم بيکار شبيه مي‌مونه تا يکي از بزرگ‌ترين مکمل‌هاي ادبي نروژ. در بزرگي کتاب همين قدر کافيه که گفته بشه «ژورنال دو» اعتبار هميشه جاودانِ خانم سالوس سانتريائوس شد، و نه ژورنال!


متن زير يکي از فصل‌هاي اين کتابه، که در ادامه‌ي شرح زندگي جسي، دختر نوزده ساله‌اي نوشته شده که با دنياي متضاد بيرون و دو روي درون روبه‌رو شده، و از جهتي قدرتِ هيچ تغييري نداره، اما خودش رُ هم با هيچ کدوم از اين دو همراه نمي‌بينه.

[از قبل:]
جسي که از پنج سالگي تحتِ تملکِ مادر سخت‌گيرش بزرگ شده بود، با رسيد به سن قانوني از حضانت يکي از طرفين معاف ميشه و به انتخاب خودش با مادرش در شهر کوچک سينت پيتر زندگي مي‌کنه. پدر جسي که در تجارت با حقه‌بازي براي خودش جايي باز کرده، همراه با همسر جديدش در اروپا زندگي مرفهي داره و گاهي -به جز هدايا و کمک‌هاي نقدي- بليت رفت و برگشتي براي جسي مي‌فرسته تا تعطيلات رُ با هم در يک شهري آفتابي بگذرونن. زندگي يکنواخت جسي به همين منوال پيش ميره تا در سال آخر دبيرستان عاشق همکلاسي‌ش ميشه و يک حادثه، و ترس از اين که حامله شده باشه، بيماري عصبي دوران کودکي‌ش رُ عود ميده و باعث ميشه يک شبه پا به دنياي بزرگ‌ترها بذاره. طي اين يک سال، دو بار از همکلاسي‌ش جدا ميشه، و در نهايت -با وجود احساسي که نسبت به اون داره- ترجيح ميده همه چيز رُ تموم شده فرض کنه و در تنهايي امنِ خودش دست و پا بزنه. تابستان اون سال با دوستانِ ديگرش (دختر) و تفريحاتِ خاص خودش سپري ميشه، و با خداحافظي احساسي جسي از دوستان، مدرسه و شهرش تموم ميشه.

در جلد سوم ژورنال، خانواده‌ي جسي (شامل جسي، مادر و سگ‌شون) به يک شهر بزرگ نقل مکان کردن و جسي در کالجي اسم نوشته که مربوط به طبقه‌ي بالاي جامعه ست، در اونجا هيچ آشنايي نداره و البته در نظر خودش اين تنها راه براي جدا شدن از دنياي احمقانه‌ي قبلي و پيشرفت‌ش در دنياي جديده. اينجا هست که دنياي بزرگِ واقعي جلوي چشم‌هاي معصوم دختر قد علم مي‌کنه، و هر چي دقيق‌تر ميشه نقاب‌ها و پرده‌ها برداشته ميشن و طمع گس حقيقت، زندگي ساده و خالي‌ش رُ محاصره‌ش مي‌کنه..

--------

جسي در تمام مدتي که پا به کالج گذاشته بود مضطرب بود و سعي مي‌کرد مؤدبانه رفتار کنه. در جمع‌هاي مهماني پدرش ديده و شنيده بود که چه ساده کسي به دليل يک برخوردِ به ظاهر ناشايست طرد ميشه و نمي‌خواست آينده و زندگي خود و مادرش رُ به سادگي از بين ببره. مراحل ثبت نام و انتخاب واحد ترم آينده به خوبي انجام شد و نيازي به رو در رو شدن با کسي نبود، تنها يکي از استادهاي مشاور وقتي رُ به اصرار براي ملاقات خواسته بود که جسي با ترديد هفته‌ي سوم سال تحصيلي رُ پيشنهاد داده بود. بر اساس برنامه‌ي دانشکده، صدور کارت آخرين مرحله‌ي ثبت نام تازه واردين بود، و جسي با لبخندي بر لب و اضطراب خفته‌اي که تنها نشان‌ش لرزش پاها بود، بر مبل انتظار منشي بخش رُ مي‌کشيد تا نتيجه‌ي کار که کارتي آبي رنگ بود رُ با تبريکي به رسم احترام با ديگر مدارک پس بياره و مَقدم جسي رُ به جمع خودشون تبريک بگه.

در اتاق تنها بود که پسري بدون در زدن وارد شد. به پسر نگاه کرد؛ با قد بلند و بازوهاي زيبا. فکر کرد در اين شهر نبايد دنبال دنياي حقير گذشته‌ش باشه و حتا نيازي نيست بر اون پافشاري کنه؛ پس برخلاف عادتِ گذشته سر بالا آورد و لبخندي زد. پسر با اشاره پرسيد که کسي نيست؟ و جسي به درِ کناري اشاره کرد، و همچنان محو پسر بود. اولين کلماتي که بين‌شون رد و بدل شد اينا بود «شما تازه واردين؟» «سال چند؟» «هيچ کس تو اين کالج موهاي بلند زيبايي مثل شما نداره!» «البته!» «شايد شنبه در کلاس ببينم‌تون.»

جسي وقتي به خودش اومد که کارتِ دانشگاه به دستش بود و وقتِ رفتن بود. حس کرد در اين دنيا حضور نداره، براي دقايقي از پسر خوشش اومده بود، اما تجربه‌ي مارتين (دوست دبيرستان‌ش) اون رُ پس مي‌زد. به ياد نمي‌آورد چه برخوردي با پسر داشته، فقط صداي محوش رُ مي‌شنيد و لب‌هاش رُ مي‌ديد که تکون مي‌خورن، اميدوار بود کار احمقانه‌اي نکرده باشه. نه! کار احمقانه در آغوش گرفتنِ غريبه بود که اين کار رُ نکرده بود. خيلي زود و رسمي خداحافظي کرد و از اتاق خارج شد. بر يکي از کاغذهايي که در دستش بود برنامه‌ي درسي نوشته شده بود؛ اولين کلاس شنبه، اتاق 709. جسي که نمي‌دونست بايد واقعاً به خونه برگرده، و اگه برگرده باقي روز رُ چه جوري مي‌خواد سپري کنه، چند دقيقه ايستاد و به راهروي خلوتِ روبه‌روش نگاه کرد، اما ترسيد پسر يا يک دانش‌آموز ديگه اونو ببينه و واقعاً نمي‌دونست بايد چه رفتاري داشته باشه.

مسير خونه تا دانشگاه رُ بلد بود، پس پياده به راه افتاد و به ويترين مغازه‌ها چشم دوخت. از نزديکي يک گل‌فروشي هم گذشت و گل‌هاي زيبا توجه‌ش رُ جلب کرد. مي‌دونست زندگي جديد براي خودش و خانواده‌ش خرج زيادي داره، پس به بو کردن چند گل اکتفا کرد و تمام مسير رُ لبخند زد. تو خونه کسي منتظرش نبود به جز سالي، سگ کوچولوي پشمالو که هميشه منتظر بود کسي از راه برسه تا از سر و کول‌ش بالا بره. جواب دادن به سوال‌هاي مادر و نشون دادنِ برنامه‌ي کلاسي تمام مکالمه‌ي دوستانه‌شون بود، و جا به جا کردنِ وسايل در سکوتِ کامل انجام شد.

فرداي اون روز رُ استراحت کردن و شب بيرون رفتن، کمي خريد کردن و شام رُ در نزديک‌ترين رستوران خوردن. از اين که مي‌تونست هر جور مي‌خواد زندگي کنه و کسي نگاش نکنه، يا آشنايي نبينه، خوشحال بود. آخر شب بود که ياد دوستانِ خيالي، يا اشباح‌ش افتاد. گرفتاري و مشغوليت‌هاي اين چند وقته تمام روزگارش رُ پر کرده بود، انقدر که حتا لحظه‌اي تنها نباشه. دوست نداشت تمام شب رُ به پسري که در دانشکده ديده بود فکر کنه، پس در تاريکي «بتي» رُ صدا زد اما جوابي نشنيد. در بين گذشته و آينده، همکلاسي‌هاي جديد و دوستانِ روزگار گذشته‌ش سرگردان بود که خواب‌ش برد.

نيمه شب شنبه بود که با پارس‌هاي گرسنه‌ي سالي بيدار شد، اصلاً خوب نخوابيده بود و بايد براي صبح سرحال مي‌بود. تصميم گرفت بيدار بشه و بعد از غذا دادنِ سالي و دوش گرفتن، به مرتب کردن اتاق و چيدن وسايل بپردازه. بعد از صبحانه آماده‌ي رفتن به کالج بود، اما دلشوره داشت. ياد اولين روز مدرسه افتاد که قهرمانانه حتا دست مادرش رُ هم نگرفته بود، ولي وسطِ روز از مدرسه فرار کرده بود و تمام راه رُ تا خونه دويده بود، و دوباره به خودش گوشزد کرد که الآن نوزده سالشه و اين رفتار اصلاً در حد يک دختر بالغ نيست. در دل آرزو مي‌کرد آشنايي در کالج ببينه، و چون در دنيا هيچ کسي رُ نداشتن، تنها به پسر ورزشکاري اميدوار بود که قبلاً با هم ملاقات کرده بودن. خودش رُ کاملاً مرتب و معطر کرد، و به راه افتاد. صبح آفتابي زيبايي بود، عطر خاصي در هوا جريان داشت که خود به خود همه چيز رُ قشنگ مي‌کرد. دانشگاه همون قدر که محيطِ بزرگِ جديدي براش محسوب مي‌شد، محبوب گم‌کرده‌ي سال‌هاي زيادي از زندگي‌ش بود؛ تنها دست‌آويزي که مي‌تونست آينده‌اي متفاوت با اونچه که تجربه کرده بود براش به ارمغان بياره، و خطاهاي گذشته رُ لاپوشاني کنه.

--------

[ادامه‌ي داستان:]
به مرور جسي با مايکل صميمي ميشه. دوستِ دوستِ پسري که در روز اول ديده بود؛ تد. تو گروه پنج نفره‌شون دو دختر ديگه هم بودن به اسم‌هاي ماري (دوستِ تد) و گالي (دختر هار!). اين گروه پنج نفره سرآغازِ دنياي جديدِ جسي محسوب مي‌شه، که بعد از خيلي شک، سعي مي‌کنه مثل بقيه رفتار کنه، و به همين دليل به تجربه‌ي چندباره‌ي همه چيز، مثل خوشگذراني‌هاي احمقانه با مايکل و دور هم بودن‌هاي هميشگي‌شون مي‌پردازه. در اين جمع «گالي» چهره‌ي منفور در نظر جسي هست؛ دختري که اولين بار در حال سيگار کشيدن مي‌بينن همديگه رُ و لقب «هار» از طرف جسي بهش خطاب مي‌شه. و «تد» ايده‌آلِ جسي؛ هميشه مايکل رُ براي نزديک‌تر بودن با تد مي‌خواد و حتا زماني که بدن خودش رُ به مايکل مي‌سپاره، در ذهن‌ش تد رُ تداعي مي‌کنه. اما بعد از يک سال (يک جلد کتاب) مي‌بينه هر کاري که گالي انجام مي‌داده و زماني در نظرش منفور بوده رُ دارن همه -و خودش- به راحتي و رضايت انجام مي‌دن، و به ياد مي‌آره که هر زمان خواسته بوده پس بزنه، مايکل، ماري و حتا تد اون رُ آروم کرده بودن.

در پايانِ سال اکثر کساني رُ که مي‌شناسه فارغ‌التحصيل مي‌شن، ولي جسي که قبلاً نمره اول بوده، با گالي و مايکل و ماري مجبور ميشن واحد‌هايي رُ براي ترم بعد نگه دارن. در اين وقته که جسي با پدرش مواجه مي‌شه، و يک مسافرت چند روزه به کلي ذهن‌ش رُ دگرگون مي‌کنه. جسي که ديگه در دنياش هيچي باقي نمونده، و نه حتا آبروش، يک روز قبل از برگشتن به پيش مادرش، و البته شروع دوباره‌ي دانشگاه، با اصرار از پدرش مي‌خواد که به عنوان هديه‌ي تولد اون رُ به بالاي آبشاري ببرن، و در لحظه‌اي، مثل اسب رم‌کرده‌اي مي‌دَوه و از همه‌ي مانع‌ها رد مي‌شه و به زندگي‌ش پايان ميده.

چهارشنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۸۵

خيال‌پردازي محض - فرناندو سُرنتينو

Fernando Sorrentino
فرناندو سُرنتينو Fernando Sorrentino نويسنده‌ي آرژانتيني در هشتم نوامبر 1942 در بوينس‌آي‌رس به دنيا آمد. داستان‌هايش آميخته‌اي است از تخيل و طنز، و گاهي با کمي تِمِ گروتسک، اما باورکردني. داستان‌هاي کوتاه، داستان‌هايي براي کودکان و چند کتاب مصاحبه از جمله آثار اوست. اگرچه به گفته‌ي خودش «به خواندن بيشتر علاقه دارم تا نوشتن، به طوري که پس از سي و دو سال نويسندگي، کارنامه‌ي ادبي کوتاهي دارم.» اما آثار سُرنتينو در آنتولوژي‌هاي انگليسي و اسپانيايي ذکر و به چندين زبان مختلف ترجمه شده است. همچنين در سال 2000 از روي داستان کوتاهِ There's a Man in the Habit of Hitting Me on the Head with an Umbrella فيلم کوتاهي با نام Boundaries ساخته شد که آن هم جوايز متعددي را به خود اختصاص داد.

پ.ن. به مرور زمان مي‌خوام چند داستان کوتاه از سرنتينو رُ ترجمه کنم. از کوتاه‌ترين‌شون شروع مي‌کنم:



خيال‌پردازي محض
فرناندو سُرنتينو

دوستانم مي‌گن من خيلي خيال‌پردازم. و ماجراي پيش‌پاافتاده‌اي پنج‌شنبه‌ي گذشته رُ براي اثبات حرف‌شون در مورد من مي‌ارن. فکر مي‌کنم حق با اوناست.

اون روز صبح داشتم رمان ترسناکي رُ مي‌خوندم، و با اين که همه جا روشن بود، قرباني قوه‌ي خيال‌پردازي‌م شدم. اين فکر، به من القا کرد که يک قاتلِ تشنه به خون تو آشپزخونه ست، و اين قاتل بي‌رحم، در حالي که خنجرش رُ به تهديد تکون مي‌ده، منتظر ورودِ من نشسته تا به من حمله کنه و کارد رُ بر پشتم فرو کنه. بنابراين با اين که من مستقيماً روبه‌روي در نشسته بودم، و اين حقيقت که هيچ کس بدون اين که من ديده باشم‌ش نمي‌تونه به آشپزخونه رفته باشه و هيچ راه ديگه‌اي هم به آشپزخونه به جز اون در نبود، با وجود همه‌ي اينا، من کاملاً متقاعد شده بودم که قاتل در پشتِ درِ بسته کمين کرده.

پس قرباني قوه‌ي خيال‌پردازي شدم و جرأت نداشتم وارد آشپزخونه بشم. و اين ناراحت‌م مي‌کرد چرا که وقت ناهار نزديک بود و لازم بود برم به آشپزخونه. بعد، يکي زنگِ خونه رُ زد.

بدون اين که از جام پا شم، داد زدم: «بيا تو! در بازه.» رئيس ساختمون با دو سه تا نامه وارد شد. گفتم: «پام خواب رفته. ممکنه برين تو آشپزخانه و برام يه ليوان آب بيارين؟» رئيس ساختمون گفت «حتماً»، درِ آشپزخونه رُ باز کرد و واردش شد. صداي جيغ و درد و افتادنِ بدني رُ شنيدم که بر ظرف‌ها و بطري‌ها کشيده مي‌شد. بعد، از صندلي‌م پايين پريدم و دويدم به سمت آشپزخونه. مدير ساختمون مرده بود؛ بدنِ دو تکه شده‌ش با خنجري در پشت‌ش رو ميز افتاده بود.. حالا که آروم شده بودم، مي‌تونستم بگم که البته هيچ قاتلي تو آشپزخونه نيست.

و همون‌طور که منطقي به نظر مي‌رسه، اين فقط يه خيال‌پردازي بوده.



Mere Suggestion
Fernando Sorrentino

My friends say I am very suggestible. I think they're right. As evidence of this, they bring up a little incident that I was involved in last Thursday.

That morning I was reading a horror novel and, although it was broad daylight, I fell victim to the power of suggestion. This suggestion implanted in me the idea that there was a bloodthirsty murderer in the kitchen; and this bloodthirsty murderer, brandishing an enormous dagger, was waiting for me to enter the kitchen so he could leap upon me aid plunge the knife into my back. So, in spite of my being seated directly across from the kitchen door, in spite of the fact that no one could have gone into the kitchen without my having seen him, and that there was no other access to the kitchen but that door; in spite of all these facts, I, nonetheless, was fully convinced that the murderer lurked behind the closed door.

So I fell victim to the power of suggestion and did not have the courage to enter the kitchen. This worried me, because lunch time was approaching and it would be indispensable for me to go into the kitchen. Then the doorbell rang.

"Come in!" I yelled without standing up. "It's not locked."
The building superintendent came in, with two or three letters.
"My leg fell asleep," I said. "Could you go to the kitchen and bring me a glass of water?"
The super said, "Of course," opened the kitchen door and went in. I heard a cry of pain and the sound of a body that, in collapsing, dragged with it dishes or bottles. Then I leaped from my chair and ran to the kitchen. The super, half his body on the table and an enormous dagger plunged into his back, lay dead. Now, calmed down, I was able to determine that, of course, there was no murderer in the kitchen.

As is logical, it was a case of mere suggestion.

پنجشنبه، مرداد ۱۲، ۱۳۸۵

تهديدِ کلبي - دانلد بارتلمي

بيوگرافي:
دانلد (در ايران: دونالد) بارتلمي Donald Barthelme، روزنامه‌نگار، نويسنده و ويراستار در آوريل سال 1931 در فيلادلفيا (پنسيلوانيا) به دنيا اومد. در دانشگاه روزنامه‌نگاري، و سپس فلسفه خوند اما مدرکي نگرفت. بعدها پس از انتشار داستان‌ها و مقالات‌ش در روزنامه‌هاي مختلف، به عنوان استاد پروازي در دانشگاه‌ها و کالج‌هايي تدريس کرد. چهار بار ازدواج کرد و در جولاي 1989 در هاستون (تگزاس) در اثر سرطان درگذشت.

داستان‌هاي کوتاهِ بارتلمي به طرز خاصي کوتاه هستند، چيزي که به «داستان‌هاي کوتاهِ کوتاه» (+) معروفه، نوشته‌هاش کاملاً «پست‌مدرنِ قرن بيستمي» و در اون‌ها معمولاً تمرکزش بر رويداد (و نه شخصيت‌ها) ست. بارتلمي در داستان‌هاش تا جاي ممکن از پيرنگِ مرسوم دور ميشه و به گفتن تکه‌تکه‌ي جزئياتِ به ظاهر بي‌ربط مي‌پردازه به طوري که جورج ويکز (منتقد) اون رُ رهبر سورئاليسم ادبيات امروز امريکا مي‌دونه، ادامه دهنده‌ي راه دادا Dada و سورئاليست‌هاي نيم قرن قبل‌تر از خودش.



بعضي از ما، کُلبي، دوستمون رُ تهديد کرده بوديم.
دانلد بارتلمي
مهدي اچ اي


براي مدت‌هاي طولاني، بعضي از ما، دوستمون کُلبي Colby رُ به خاطر طرز رفتارش تهديد کرده بوديم. و الآن که خيلي زياده‌روي کرده، تصميم گرفتيم دارش بزنيم. کُلبي بحث مي‌کرد که فقط چون زياده‌روي کرده (قبول داشت که زياده‌روي کرده!) نبايد دارش زد. زياده‌روي کردن، به گفته‌ي اون، چيزي بود که هر کسي يه زماني انجام مي‌داد. ما خيلي به جر و بحث‌هاش توجهي نکرديم. ازش پرسيديم چه نوع آهنگي دوست داره موقع به دار آويختن‌ش اجرا بشه؟ گفت در موردش فکر مي‌کنه ولي يه کم طول مي‌کشه تا تصميم بگيره. من توضيح دادم که ما بايد هر چه زودتر بفهميم، چون هاورد Howard که رهبر ارکستره، بايد آدم‌هاش رُ پيدا کنه و تمرين کنن، و تا ندونه چه آهنگي قراره اجرا بشه نمي‌تونه شروع کنه. کُلبي گفت هميشه عاشق سمفوني چهارم آيوز Ives بوده. هاورد گفت که اين يه «تاکتيک تأخيري» هست و هر کسي مي‌دونه که اجراي آيوز غيرممکنه، هفته‌ها تمرين لازم داره و سايز ارکستر و گروه کُر خيلي بيش‌تر از بودجه‌مون براي آهنگه. به کُلبي گفت «منطقي باش.» و کُلبي گفت سعي مي‌کنه به يه چيز ساده‌تر فکر کنه.

هيو Hugh نگران جمله‌بندي دعوت‌نامه‌ها بود. اگه يکي‌شون به دستِ قدرت استبدادي مي‌افتاد چي؟ دار زدنِ کُلبي بدونِ شک خلافِ قانون بود، و اگه يکي از مقامات زودتر مي‌فهميد که نقشه چيه، احتمال‌ش زياد بود که بيان و همه چيز رُ به هم بريزن. من گفتم با اينکه دار زدنِ کُلبي کاملاً برخلافِ قانونه، اما اين حق طبيعيه ماست، چرا که اون دوستمونه، به مفهوم‌هاي مختلف به ما تعلق داره، و البته زياده‌روي کرده. توافق کرديم که دعوت‌نامه جوري نوشته بشه که شخص دعوت شده مطمئن نباشه واسه‌ي چي دعوت شده و خودِ ماجرا رُ بگيم: «اتفاقي که شامل آقاي کُلبي ويليامز ميشه.» براي کارت‌ها، دست‌خطِ زيبا و کاغذِ کِرِم رنگي رُ انتخاب کرديم. ماگنوس Magnus گفت که دنبالِ کارهاي پرينت ميره و مي‌خواست نوشيدني هم سِرو بشه. کُلبي گفت به نظرش نوشيدني خوبه اما نگرانِ هزينه‌شه. با مهربوني بهش گفتيم که هزينه‌ش اهميتي نداره، به هر حال ما همه دوستاي خوب‌ش هستيم و اگه گروهي از دوستانِ خوب‌ش نتونن دور هم جمع شن و با کمي سر و صدا کاري رُ انجام بدن، پس، اين ديگه چه دنياييه؟ کُلبي پرسيد که آيا خودش هم، قبل‌ش مي‌تونه بنوشه؟ ما گفتيم «حتماً.»

موضوع بعدي چوبه‌ي دار بود. هيچ کدوم از ما خيلي از طراحي چوبه‌ي دار چيزي نمي‌دونست، البته، توماس Tomas که معمار بود، گفت تو کتاب‌هاي قديمي نگاهي مي‌ندازه و طرح‌ش رُ مي‌کشه. تنها نکته‌ي مهمي که الآن به ذهن‌ش مي‌رسيد اين بود که دريچه‌ي پايين بي‌عيب کار کنه. با حساب کردنِ وسايلِ لازم براي کار، قاطعانه گفت که بيشتر از چهارصد دلار نميشه. هاورد گفت «خوبه!» از توماس پرسيد که دنبال چيه؟ چوب درختِ بلسان بنفش؟ توماس گفت که نه، يه کاج خوب! ويکتور Victor پرسيد که رنگ نشده‌ش يه جورايي غيرحرفه‌اي نيست؟ و توماس جواب داد که به نظرش چوب درخت گردو اگه باشه راحت رنگ مي‌گيره.

من گفتم که علارغم اين که همه چيزِ همه چيز بايد عالي باشه، و به نظرم چهارصد دلار براي چوبه‌ي دار خوبه، ولي نمودار خرج‌مون داره خيلي شيب برمي‌داره؛ نوشيدني‌ها، دعوت‌نامه‌ها، ارکستر و چيزاي ديگه. چرا از يه درخت ساده استفاده نکنيم؟ يه درخت بلوط شکيل، يا يه همچين چيزي؟ و اشاره کردم که چون دار زدن تو ماهِ ژوئن (=خرداد) انجام ميشه، درخت‌ها پر از برگ‌ن و استفاده از درخت نه تنها حس «طبيعي» بودن رُ به وجود مي‌آره، بلکه پيروي از رسوم صريح غربي‌ها هم هست. توماس که طرح کلي چوبه رُ پشت يه پاکت نامه کشيده بود يادآور شد که دار زدن در هواي آزاد هميشه امکان باروني بودنِ هوا رُ هم داره. ويکتور گفت که ايده‌ي هواي آزاد رُ دوست داره، خصوصاً اگه بشه در ساحل يه رود باشه، ولي متذکر شد که بايد دور از شهر باشيم، و به فکر نقل و انتقالِ مهمون‌ها، نوازنده‌ها و بقيه هم باشيم.

اينجا بود که همه به هَري Harry نگاه کرديم که تو کارِ اجاره‌ی ماشين و کاميون بود. هَري گفت فکر مي‌کنه که بتونه به تعداد کافي ماشين ليموزين جور کنه اما راننده‌ها پول مي‌خوان. گفت که راننده‌ها چون دوستانِ کُلبي نيستن، نمي‌شه انتظار داشت که کارشون رُ، مثل مسئولين بار و نوازنده‌ها، بهش ببخشن. گفت که نزديک ده تا ليموزين خودش داره، که بيشتر واسه مراسم تشييع جنازه ست، و مي‌تونه يه دو جين هم از دوستانِ همکارش جور کنه. همين‌طور اضافه کرد که اگه بيرون، تو هواي آزاد بخوايم برگزار کنيم بهتره درصددِ يه چادر يا سايه‌بان براي آدم‌هاي اصلي و ارکستر باشيم، چرا که دار زدن زير بارون يه جورايي افسرده‌کننده ست. و در موردِ چوبه‌ي دار و درخت، گفت ارجحيتِ خاصي مدِ نظرش نيست و فکر مي‌کنه حق انتخاب بايد با خودِ کُلبي باشه که دار زدنِ اونه! کُلبي گفت هر کسي يه زمان‌هايي زياده‌روي مي‌کنه و لازم نيست مثلِ دراکو (قانون‌گذار سخت‌گير آتن) باشيم. هاورد به وضوح گفت که در اون مورد بحث شده، و کدوم يکي رُ مي‌خواد؛ چوبه‌ي دار يا درخت؟ کلبي پرسيد مي‌تونه جوخه‌ي اعدام داشته باشه؟ هاورد گفت نه، نمي‌تونه. چرا که خوجه‌ي اعدام براي کُلبي مثل يه سفر خودنمايي کردنه؛ با چشمان بسته و آخرين پک سيگار، و کلبي به اندازه‌ي کافي تو آب داغ بوده و لازم نيست با حرکات نمايشي غيرضروري خودي نشون بده. کلبي گفت که متأسفه، چُنين منظوري نداشته، و درخت رُ انتخاب مي‌کنه. توماس با انزجار چوبه‌اي رُ که طراحي کرده بود مچاله کرد.

بعد، موضوع مأمور اعدام مطرح شد. پال Paul گفت: واقعاً به يه مأمور احتياج داريم؟ چون اگه از درخت استفاده کنيم طناب مي‌تونه به اندازه‌اي که مي‌خوايم تنظيم بشه و کلبي خودش از رو يه چيزي، صندلي، چارپايه، يا چنين چيزي بپره. به علاوه، پال گفت که شک داره، اين روزا که حکم اعدام با قاطعيت براي مدتي کنار گذاشته شده، هيچ مأمور اعدام مستقلي در اطراف شهر پيدا بشه، و مجبوريم يه پروازي رُ از انگليس يا اسپانيا يا از کشورهاي امريکاي جنوبي بياريم، و حتا اگه اين کار رُ هم بکنيم، چه جوري از قبل بدونيم که طرف حرفه‌ايه؟ يه مأمور اعدام واقعيه، و يه آماتور گرسنه‌ي پول نيست که کار رُ سمبَل کنه و آبروي ما رُ جلوي همه ببره؟ همه موافقت کرديم که کُلبي بايد از رو چيزي بپره و اون چيز، صندلي نباشه، چون -به عقيده‌ي ما- روش قديمي‌ايه که يه صندلي آشپزخانه‌ي قديمي بخواد زير درخت خوشگل ما باشه. توماس که ديدِ جديدي داشت و از نوآوري نمي‌ترسيد، پيشنهاد داد که کلبي رو يه توپ بزرگِ لاستيکي به قطر ده فوت (=سه متر) وايسه، تا اين بتونه «سقوطِ» لازم رُ به وجود بياره، و اگه کلبي بعد از پريدن يه دفعه تغيير عقيده بده، توپ ديگه دور شده باشه. و يادآور شد که با استفاده نکردن از يه مأمور مشخص، بار مسئوليتِ زيادي رُ بر دوش کلبي مي‌ذاريم و اگرچه مطمئنه که کلبي به طرز باورنکردني‌اي از پس‌ش بر مي‌اد و دوستان‌ش رُ در دقيقه‌ي آخر بي‌آبرو نمي‌کنه، با اين حال آدما در چنين موقعيت‌هايي کمتر ثابت قدم‌ن، و يه توپ ده فوتي لاستيکي، که به ارزوني به دست مي‌اد، نتيجه‌ي عالي‌اي رُ بر سيم دار تضمين مي‌کنه.

با شنيدن کلمه‌ي «سيم»، هانک Hank که تا الآن ساکت بود يه دفعه به حرف اومد و گفت به نظرش جالب ميشه اگه به جاي طناب از سيم استفاده کنيم - که به نظرش موثرتره و در نهايت به نفع کُلبيه. کُلبي يه کم رنگ‌ش پريده بود. البته من سرزنش‌ش نمي‌کنم، چرا که فکر کردن به دار زدن با سيم به جاي طناب، يه چيز شديداً نفرت‌انگيزه - يه جورايي خيلي وحشتناکه وقتي بهش فکر کني. فکر کردم اين خيلي زشته که هانک اونجا بشينه و در مورد طناب بحث کنه، اون‌ هم زماني که ما مشکل چيزي که کُلبي، تميز و مرتب، از روش بپره رُ با ايده‌ي توماس و توپ لاستيکي حل کرديم. واسه همين فوراً گفتم حرف‌ش رُ هم نزنين، چرا که درخت رُ زخمي مي‌کنه و وقتي همه‌ي وزنِ کلبي بيوفته رو شاخه‌اي که بهش بسته شده، اونو مي‌بُره و اين روزا که زياد به طبيعت توجه مي‌شه، ما نمي‌خوايم اين‌جوري بشه، مگه نه؟ کلبي نگاه تشکرآميزي به من کرد و جلسه تموم شد.

روز واقعه همه چيز به خوبي پيش رفت، (قطعه‌ي موسيقي که در آخر کلبي انتخاب کرد يه کار استاندارد بود؛ الگار Elgar، و هاورد و دوستاش خيلي خوب اجراش کردن). بارون نيومد، کلي تماشاچي اومده بود، و نه اسکات (ويسکي اسکاتلندي) کم اومد نه هيچ چيز ديگه. توپ ده فوتي لاستيکي، سبز تيره رنگ شده بود که در منظره‌ي روستايي محو مي‌شد. دو تا چيز که خيلي خوب از کل ماجرا تو ذهنمه، نگاه تشکرآميز کُلبي به من بود وقتي اون حرف‌ها رُ در مورد طناب زدم، و اين واقعيت که ديگه هيچ کس زياده‌روي نکرد.